بابا به من چه ؟ من چيكاره بيدم! استاد گفتش منم انجام دادم ديگه؛ اي بابا................17.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نميدونيد كه من چيكار كردم اگه بدونبد شما هم منو با اردنگي از پرشين ميندازين بيرون

ولي خوب چون سوگند خوردم كه تو اين صفحه ضد پوسته پيازي عريضه اي رو خالي نذارم ميگم.

 

داستان از اينجا شروع شد كه ما جمعه به وقت محلي رفتيم به يك اردوي دانشجوئيه تحقيقاتي ...كجا؟......چالوس

اقا همينجوري كه داشتيم تو اتوبوس قان قان كنان ميرفتيم ...استاد به راننده گفتش كه باايست و همرو پياده كردش ........

كه مثل هميشه منم اخرين نفر بودم.

در ابتدا كه يه عرايضي رو بيان كردند؛ و چون من در وسط جاده بودم چيزي سر در نياوردم . بعدش دستور دادند كه با يه چكش بكوبونيم به كوهي كه در كنارش ايستاده بوديم و سنگاي كنده شده را براي استاد تشريح كنيم . منم كه هميش براي دوستام زور و بازو نشون ميدادم ؛ ديدم چكش رو زارپ انداختند تو دستام كه چي؟؟ هيچي تو برو بزن به كوه.

منم كم نياوردم و هرچي زور داشتم ريختم پاي كوه.

حالا بگين كدوم كوه؟  

همون كوهي كه گسل كرج روش بنا شده . يعني همون جائي كه من ضربه يه چكش رووارد كردم.

17.gifهمون كوهي كه يك ساعت بعد از خروج ما از چالوس لرزيد و تبديل شد به زمين لرزه( اسمش سلطانيه هست) .

 حالا چي........... تو تونل كه بوديم بچه ها شروع كردن به كف و سوت و اينا يعد ديم كه نهههههههه سوتاي اونها كه سوت نيستش ؛ اقا يك سوته مشتي زدم كه دهن خود استادمون هم باز موند !....11.gif

حالا بگين كدوم تونل؟

17.gifهون تونلي كه نيم ساعت بعد از خروج ما درش بسته شد وهنوز هم كسي نميتونه ازش عبور كنه( كندوان رو ميگم).

اخه ملت به منچه كه اينجوري شدش ..............

من تو اين مدتيه اگه دروغ نگم فكر كنم باعث شدم 3تا از بد اخلاق ترين استاد هامون رو بخندونم . اما تو خواب هم نميديدم ؛استاد اين درسمون بخنده.

ديروز كه رفتم سر كلاس ديدم همه بچه ها يه هوئي ساكت شدند زل زدند به استادمون . سرم رو كه بر گردوندم ديدم استاد با قيافه اي اينجوري  18.gifداره مياد به سمت من .اولش بر اساس ترس و اينا يه چند قدم عقب عقب رفتم اما ديدم دستشو دراز كرد و منو كشوند تو كلاس و در حالي كه سعي ميكرد ديگه نخنده فرمودند: ژوپي جان تو چه جوري باعث ايجاد يه همچين تحولي در مملكت شدي؟ هنوز حرف استاد تموم نشده بود كه احساس كردم يه حجم هواي گرمي داره به صورتم ميخوره كه مجبور شدم يه لحظه چشمامو ببندم..چشمامو كه باز كزدم ديدم دوباره طبق روال هميشه اقايون هاها ها كنان و خانومها هر هر هر كنان دارن به حرف استاد ميخندند (ايش خود شيرينا) 28.gif

بعد از كلاس هم خودتون فكرشو بكنبد يه مشت بچه بيكار علاف چه جوري ميتونن از اين يه جمله استاد يه داستان ببافند و تودهن ها بندازن.

اخرش هم مجبور شدم به حالت داد اين عمل رو به عنوان يك عمل تروريسمانه به گردن بگيرم و به قائله خاتمه بدم.

قراره بچه ها هم يه اگهي بزنن تو مجله خطاب به مهند سان معدن كه...( ديگر براي استخراج معادن از كوهها؛ از مواد منفجره استفاده نكنيد بلكه فقط با انجام يه تماس با ژوپيه05.gif.... اين كار را با امنيت بالا به پايان برسانيد)

چي بگم والا25.gif

ارادتمند:ژوپي    

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fateme

سلام....آقا اگه می شه بگين مسير هر روزتون از کدوم خيابونه ما از يه راه ديگه بريم:دی

somy

خيلی بدجنسی!!!

emad

سلام ژوپی...از اينکه به ياد ما هستی ممنون...ولی من کی گفتم از دواج کردم؟؟؟؟؟؟؟سبز باشی و آفتابی...يا حق

الهدي

سلام.......خيلی جالب بود!!!

بهنام

و اما بعد : شعر شنبه ٢ خردادت ، خيلي قشنگ بود ، گر چه بايد خيلي آدم تجربه داشته باشه که چيزي را لايقه اين مصرعت ، پيدا کنه " خويش را در پخت آن هيزم كنی " ... مطلبت در مورد " فقط يه نگاه بندازين ببينيد تو اين پرشين چه وبلاگ هائي وجود داره "و قبليش در مورد اينکه " ولي چرا حالا كه بزرگ شدن از اين كارا ميكنند؟ " به بحث مفصلي نياز داره که ، چرا و چگونه " جامعه " و نيز " خود ما در مجموع " ، اين وضع رو به وجود مياره ...

بهنام

اما متن دوشنبه ١٧ فروردين شما ، در خرابه حال ما ، بسيار آبادگر بود ( در همان فروردين ) و روح آن که " جائي در اين دنيا هست كه به مهارت حقير من نياز دارد " ... به هر حال بيشتر از زيبايي متن ، صداقت نويسنده ي اون برام جالبه که " اون جا " را واقعا جستجو مي کنه و علي رغم اينکه چند باري بدجوري غم ازش مي باريده ، شده " متخصص از بين بردن پوسته پياز از جسم و روح و روان " ... تا ٢ سال قبل هم خودم عاشق ايدئولوژيه دلقک ها بودم و خودم به اين نقش رو بازي مي کردم ( نه اون لوده اي که اصفهاني درست کرد و اسمش رو براي " پول " گذاشت دلقک ) ... نه ... ا.ن دلقکي که براش شعر هم داشتم : غصه هات مثه يه کوهه / اما تو مث يه آفتاب ... / گريه هات خيلي زيادن / اما چشمات مث مهتاب... ) ... به هر حال دوست " قوي " و پر زور من " ، از نظر روحي هم هميشه همينقدر قوي بماني ... شاد و سلامت و موفق باشي : هميشه که مثله نسيمي زلال و شاد ، بر وبلاگ ها : مي وزي ( خلاصه يه همچين چيزي ) ... در ضمن مخلص " پس از سلام چه مي گوييد " هم هستم که بيشتر از لياقته کوپن ما ، ما رو تحويل مي گيره

بهنام

سلام دوست گرامي ... مطالبت رو پي مي گرفتم ، اما فکر کردم که بعد از آخرين کامنتم ، از من در قهري ( چي شد ) و اينا ... چرا که کلا ديوانه اي هستم که خودم رو ملزم نمي دونم که چاپلوسي کنم ... بنابراين در بسياري از اوقات : پوست پيازيم مي کنن و دوست دارم در حالت " استند باي " به سر برم ... گر چه علاقه ام به " شات داون " کم نيست ، اما هر بار يه چيزي " موس " ما رو تکون مي دهد ( فکر بد نکنيد ها ) و ما را از خويش مي ربايد ( آه و زرشک و ازين حرفا ... ) اما جداي از شوخي ، از ديدن کامنتت خوشحال شدم ... مثله شاديه مرده اي که کسي اومده و براش فاتحه اي مي خونه :) و يادش ميوفته که هنوز در ياد کساني ، وجود داره ... ممنون ...

امير(خاطرات يك پسر تنها)

يکی از ژوپی خبر نداره نکنه خدايی نکرده زبونم لال برايش اتفاق بدی افتاده باشه اخر خيلی وقت است که اپديت نکرده من که پوس پیازی شدم