مردي ايستاده به قامت بلند شب با آفتاب همه بيابانها در چشم ها دستاني به مهر دارد و ابرواني به قهر و بار تمام ويرانگي ها را بر دوش ميكشد آتشي است طالع شده از خاكستر اجاقهاي سنگي صحرا دستاني به مهر و ابرواني به قهر آفتابي گدازنده در چشمها و چهره اي چرخان ميان هزاران چشم غريب هزاران چشم آشنا. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

كليدر

ارادتمند: ژوپي

/ 4 نظر / 4 بازدید
AM1R

کامنت بامزه ای برام گذاشته بودی ...موفق باشی!!

شراگيم

سلام...وای...باورم نميشه به گذشته های دور من نقب زده باشی...!!:)) باريکلا...ولی به هر حال همون موقع ها هم همچين بد نمينوشتم ها...خودمونيم...الانم اصلا قصدم نيشتر زدن به دمل اجتماع( به قول تو نبود)...چون اگه قرار بود اينکارو کنم دملهای چرکين تری سراغ داشتم که بخوام برم سراغشون...من فقط وقايعی رو که اون روز شاهدش بودم بيان کردم و نظرم رو در موردش گفتم...نيشتر زدن کار متخصص جراحی غدده...!نه کار من نيم وجبی...!:) به هر حال منون که سر زدی:)

شراگيم

اوه اوه...چه سوتی فجيعی...!!اين کامنت بايد برای يکی ديگه ميرفت..يعنی دقيقا برای کسی که قبل از تو نظر گذاشته بود و برام نوشته بود همه متنهام رو خونده!(ياد بگير!)...به هر حال شرمنده...برای تو بايد مينوشتم ممنون که سر زدی...بازم بيا سراغمون...قربون مرامت...!:) در ضمن ما دست رو خانوم بلند نميکنيم...!

afterhello

سلام . اميدوارم حالتان خوب باشد . عزيز دلم فردا در ستون از شما - برای شما جواب شما را خواهم داد . حتما سر بزن . هميشه سلامت باشيد .ارادتمند