اتوبوس جلوي پام ايستاد و من رفتم تو. خلوت بود و من تونستم تو يكي از صندلي هاي انتهائي بشينم اول كه نشستم هواسم به لباس و كيفم  بود كه اگه خاكي شده باشه پاكش كنم، بعد از چند دقيقه طبق روال هميشه به تك تك افرادي كه جلوم نشسته بودن نگاه كردم . از انتها سمت راست شروع كردم.... يه خانومي بود كه فكر كنم  50-40 سالي داشت از اون مامان مهربونا بود يه روسري آبي با يه مانتوي لخت و بلند و خال خالي، بقل دستش هم يه چند تا دانشجوي روستائي با تيريپ پارك ملتي .از اونهائي كه به جرز ديوار هم مي خنديدن. تو دلم يه خورده از اون حركتهاي بامشادي يه جوري كه فقط خودم بفهمم انجام دادم  تا دلم خنك بشه. از بس كه لباساشون ضايع بود . يكيشون يه جفت كفش پاش بود كه بگمونم از مدرسه جادوگريه هاگوارتز كش رفته بود از بس كه ماليخوليائي  بود<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

برادر هاي محترمه هم كه اون وره ميله هم كه  چشم از روش بر نميداشتند طرف هم كلي ذوق مرگ شده بود كه مثلا دارن به زلفام نگاه ميكنن و اينا..... طفلي نميدونست كه كفشاش فقط تو كادره و بقيش اوته .

همينجوري كه داشتم همرو بر انداز ميكردم چشمم افتاد  به 2 تا دختر كه دقيقا جلوي من نشسته بودند و روشون به سمت من بود يكي شون مانتوئي بود عههههه مانتوئي كه نه.... تي شرت و شلواري ،به سبك خونه خاله اي و يكي ديگشون هم چادري به سبك حوزه اي .عينك اون چادريه از اون آفتابي ها بود. از اونائي كه تا آفتاب بخوره سياه بشه و كبود بشه.14.gif

نميدونم چرا جفتشون يه جوري بودند ؟ انگار كه تاحالا تو عمرشون سقف نديده باشن سرشون همش بالا بود و به هركي ميخواستن نگاه كنند يه چيزي شبيه زير چشمي ميشد چشاشون .فكر كنم چادريه مدام در حالت عبادت بود و تي شرتيه هم ميخواست ببينه موژه هاش چه جوريه؟ كه همش سرشون بالا بود. ميدونيد ؟هر جفتشون يه چيزي شبيه افاده اي ها بودن انگاري كه ما به شما محل نميزاريم و اينا28.gif ...منم خوب سعي كردم بر انداز كردن هام روي اونها بيشتر از 6-5 دقيقه نشه .   

به خاطر همين رفتم ببينم كه پشت سرم چه خبره؟ كه ديدم يه بچه مدرسه ايي ابتدائيه نازنازي پريد تو اتوبوس.   جانبود اومد ته اتوبوس جلوي من روي اون پله آهنيه نشست دقيقا كنار همين 2 تا دختر افاده ايها ( ايششششش تنم مور مور ميشه اسمشون رو ميارم) . بعد كيفشو گذاشت رو پاش تا اگه خواست دستشو بزاره زير چونش كمرشو خم نكنه . اگه بدونيد چقده خوشگل بود بر عكس اون 2 تا . من اگه جاي اونها بودم يه نقاب مي انداختم رو صورتم تا يكي مثل ژوپي نياد تو كف قيافش بمونه

همينجوري كه داشتم تو دلم با ديدن اين 2 تا قيافه براي خودم ميگفتم و ميخنديدم ديدم اون  ني ني خانومه داره براي من چشم و ابرو مياد30.gif ، منم اينجوري 03.gif براش اومدم و اونم كار منو تكرار كرد منم كم نياوردمو  به قول معروف استادش كردم كه ديدم د بيا اون از من استاد تره البته بگما چون ديدم كسي هواسش به من نيست شيطنتم گل كردش . اون 2 تا دختر كه سرشون رو به آسمون بود اون 4 تا دانشجو هم كه هواسشون به داداشاي اون طرفه ميله بود بقيه كه پيره زن بودن و چشماشون نزديك رو نميديد .

آره خلاصه شانس آوردم ني ني خوشگله ايستگاه بعدي پياده شد و الا نزديك بود جلوش كم بيارم .

و لي ميدونيد تو دانشگاه به چي فكر ميكردم ؟ به اينكه يه روزي هم اين 2 تا دختر افاده ايها مثل همين ني ني خوشگله بچه بودن و بجاي اين لباسهائي كه الان تنشون بود  يه مانتو شلوار سرمه اي تنشون بود كه كلي هم گچي و خاكي بود و اصلا نه ناز كردن بلد بودن نه افاده بازي.

ولي چرا حالا كه بزرگ شدن از اين كارا ميكنند؟

مگه بزرگ شدن يا تيپ عوض كردن يا آرايش كردن و ژل زدن يا داشتن يه عينك سرخ و آبي و بنفش و.....اينا

چه چيزي داره كه بايد بهش افتخار كرد و اينجوري مثل اون 2 تا دختر شد ؟ البته بگما آقايون چون جلوي چشمم نبودن ازشون تو اين پست حرفي نشد و الا اونها دسته كمي از اين 2 تا ندارن . 04.gif

 

راستي اين دير به دير اپديت كردنهام هم دليل داره كه جاش نيست اينجا بگم ....فقط مي خوام از اين كه تو  وبلاگهاي دوستام كامنت نميزارم معذرت بخوام ....... اما دليل بر سر نزدنم نيست

 من به همه دوستام ارادت دارم و هميشه مطلبهاي زيباشون رو ميخونم .

ارادتمند: ژوپي  

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mina

سلام..چه عجب آپديت کردی!!...دلم برات يه ذره شده...چند وقته نديدمت؟؟...فکر کنم يکی دو ماهی شده!!...( دو نقطه دی هزار تا!!)...موفق باشی دوست عزيز....آييييی..چرا دکپايی می زنی توی سرم؟؟...

هيولا

من از اين ماجراهای اتوبوسی زياد دارم||.:~*~:.

علی

سلام.دبليو دبليو نقطه.شما عادت داريد انقدر بی غلط املای بنويسيد يا اين يه جور رسم الخط جديده؟ببخشيد هواسم نبود که نبايد انتقاد کنم!در مورد مطلبتون هم بايد گفت که معمولا آدما خيال می کنن هر چی بزرگتر می شن خيلی اتفاق بزرگی براشون می افته و ديگه نبايد بچه باشن و شروع می کنن خودشون رو از همه ی عادتای بچه ها (چه خوب و چه بد) دور می کنن.شايد اون دوتا بنده ی خدا هم تو همين مايه ها سير می کردن و دوست نداشتن مثل بچه ها خودشون رو نگيرن.نه؟

مجتبی

از اين ماجرا نتيجه می گيريم که در اتوبوس هميشه بعضی ها به آدم زياد دقت می کنند. پس سوار تاکسی شدن بهتر است ٬ مخصوصا از نوع دربست!!! بعدم اينکه خوب آدم بايد جنبه ی بزرگ شدن داشته باشه! همين!

STANLY

اگه نگیم ، نخندیم ، پیاز می شیم می گندیم ==> خیلی خیلی خوشمان آمد به کلی یه انرژی مثبت گرفتم - به من هم سری بزن

ghasedak

akheyyyyyyyyyyyyyyyyyy !! nazi havase nini kardam :D ama az in nini naza :P

شيطان

بچه باز تو کار بزرگترا دخالت کردی. ميری جهنما . حالا گوش نده. اون دوتام از بروبچه های ما بودن واسه ارشاد ملت. دانشجوهايی هم که فرمودين تو کارآموزی هستن. کاری نکن بفرستم گمراهت نه ببخشيد ارشادت کنن ها

STANLY

تريپ پارک ملتی ديگه نم نه ؟؟ شما نمی خوای لينک بدی ( لوگو رو بذار اگه می شه ) اگه خواستی نوشتاری بدی اينجوری بذار Stanly BLOG اما لوگو مرام بذار لوگو رو هم بذار

ҲßӨ¥Ş

چون هنوز نخوندم نظر خاصی ندارم!!!

mokh less

چه جالب ! اين نوشته ی شما رو توی مجله ی « دختران » خوندم .... پس درست حدس زدم .... خودتونيدD: