ميخوام بگم دانشجو شدم!

واي باورم نميشد.!!

چند روز پيش وقتي كه صبح مادرم ميخواست منو از خواب بيدار كنه بجاي اينكه داد بزنه آهاي پشت كنكوري پاشو ميدونيد چي گفت ؟

 گفت:دانشجوي عزيزم بيدار شو " .

 

خوب شما جاي من بوديد چه حسي پيدا ميكرديد؟ البته ميدونم هر حسي كه خواهيد داشت مسلما  حس من را نخواهيد داشت, چون من بخاطر وولهاي زيادي كه در خواب ميخورم سرم هميشه ميرود زير تختم و آن روز صبح چونكه با عجله سرم را بلند كردم يه حسي شبيه سر درد داشتم.   

 

ولي خوب منهم بيدي نيستم كه با اين باد ها بلرزم و به همين خاطر نيشم را تا آنجا كه ممكن بود باز كردم  كه اگر هنگام بيرون آمدن از اطاق با تشويقهاي پيا پي خوانواده مواجه ميشوم لبخند بر لبانم باشد .

 

خلاصه چونكه ميدانستم هنگام خروج از اطاق بايد به سوالهاي متفاوت عزيزاني كه مشتاق بودند در سال آينده جزو قبولي هاي كنكور باشند, جواب ميدادم و ( همچنين مصاحبه هاي متفاوت صدا و سيمايها ) مشغول مرتب كردن البسه شبانه و همچنين ريختم شدم .اگر بدانيد چه ول وله اي در خانه مان ايجاد شده بود, و همين من را با نشاط تر ميكرد . شروع به برداشتن گامهايم كردم ۱ ٬ ۲ ٬ قدم سوم و

آخرين قدم كه من را نزديك در برد,  ولي چشمتان روز بد نبيند ......

موقعي كه مغزم دستور باز كردن در را به دستم داد انگار كه دو باره پيشانيم به جائي بخورد شديدا درد گرفت ولي بخاطر هوش بالايم سريعا فهميدم كه عامل درد, چارچوب در بوده است ولي به محض اينكه نگاهم را به سمت چار چوب بردم ناگهان خانه برايم تيره و تار شد همه جا را سكوت فرا گرفت براي كنترل خودم و اينكه ژوپي تازه دانشجو شده , جوان مرگ نشود , سريعا چهار زانو كنار چار چوب نشستم تا حالم بهتر شود .

 

ميدانيد اگه يه منگل بجاي من سرش به چار چوب در ميخورد تا حالا ميفهميد قضيه از چه قرار است

ولي متاسفانه من بعد از 5 دقيقه زل زدن به چار چوب در فهميدم كه همه اين ماجرا ها خوابي خوش بوده و همونطور كه شما الان سر كار رفتيد من سر كاري بس طولاني رفته بودم. (فقط نمي دانم كه چرا ضربه هاي خورده شده به در و به چار چوب كاملا جدي بود ؟)

تازه اون روز معناي واقعي پوسته پيازي شدن رو فهميدم. 

 

آخه يكي نيست به من بگه اين همه پولي كه براي ثبت نام دادي علف خرس بود كه از يادت رفته

بود؟

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٥
تگ ها :