چرا اجبار وجود داره؟شايد بايد هست؟چرا بايد ادمهائی زندگی کنن که از اشغال هم پائينترن؟چرا مجبوريم تحمل کنيم؟چرا با قسمت نميشه کنار اومد؟دلم ميخواست خودم هر اجباری رو که وجود داره بردارم.

ايکاش ميشد......قدم بزنم و هرجا که که دلم ميخواست بشينم و همونجا زندگی کنم.

وقتی از کسی بدم ميومد رومو برگردونم و ديگه چشمام اونو نميديد.

دست اونهائی رو که دورن و دوستشون دارم بگيرم و از ته دل بخندم.

پفک و با تمبر هندی ميخوردم و دل درد نميگرفتم

۱۰ روزه تمومو زير اقيانوسها شنا ميکردم و خفه نميشدم.

برم دانشگاه و همون موقع درس و حفظ ميشدم

موقع جوونی يه يلوز و شلوار سبز و صورتی فسفری تنم ميکردی و تو خيابون وليعصر از اول تا اخرش سر پائينی ميدوئيدم و موهامو باد ميدادم تا خنک بشم.

به هرکسی که بدم ميومد زبون درازی بکنم و انگشتمو بکنم تو چشمای اون ادم بدائی که تو خيابونها خيلی بدن

هيچ وقت مسواک نزنم و دندونام زرد يا خراب نشه

با صدای بلند بخندم و کسی لبشو گاز نگيره و نگه وااااااااااااای چه کاره بدی

هفته ای يه بار هم شوتم کنن به فضا تا اب و هوائی عوض کنم

يه دشت سبز به نامم بود و توش گاوهای دانمارکی پرورش ميدادم

يه ادامسائی داشتم به رنگ سبز و صورتی فسفری که مزش هيچ وقت از بين نميرفت

هيچ وقت دلم نميگرفت.

يا حداقل از اين روياها نداشتم که از نداشتنش غصه بخورم 

اردتمند:ژوپی 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳
تگ ها :