زير گنبد كبود جز منو خدا كسي نبود . هيچ جيز نه سفيد و نه سياه بود. روزگار روبه راه بود با وجود اين مثل اينكه چيزي اشتباه بود.

زير گنبد كبود بازي خدا نيمه كاره مانده بود. واژه اي نبود و هيچ كس شعري از خدا نخوانده بود .تاكه او مرا براي بازي خودش مستجاب كرد .توي گوش من يواش گفت "تو دعاي كوچك مني"بعد هم مرا مستجاب كرد . پرده ها كنار رفت خود بخود با شروع بازي خدا عشق افتتاح شد.

 سالهاست اسم بازي منو خدا زندگيست .هيچ چيز مثل بازي ما عجيب نيست . بازي اي كه ساده است و سخت مثل بازي بهار با درخت.

با خدا طرف شدن كار مشكلي است . زندگي, بازي خدا و يك عروسك گلي ست .

                                                                                     منبع: يه هفته نامه قديمی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٦
تگ ها :