بهرام جون

واي باالاخره ديدمش . عين تو عكساش بود اصلا تغيير نكرده بود . تپل و گرد و قلمبه ! طفلي از خجالت سرخ شده بود.

 

 راستش اصلا دوست نداشتم سرمو بالا كنم و نگاش كنم . با اينكه تعريفشو از خيلي ها شنيده بودم ولي حجب و حيا اجازه بلند كردن سرمو نميداد ، ولي راستياتش خيلي بهم چشمك ميزد،  از هر نوعي كه بگيد .

 

 تا بحال مخلوقي به اين بلائي نديده بودم ! هم خجالتي بود و هم چشمكشو ميزد .

گفتم كه, از خجالت رنگ عوض ميكرد يه لحظه سفيد بود و چند دقيقه بعد زرد ميشد، ولي وقتي بهش نزديك تر ميشدي ميديدي جدي جدي سرخ شده. خب منم دلم براش سوخت و زير چشمي يه نيم نگاهي بهش انداختم جاي برادري خيلي خوشگل بود به قول بعضي ها دختر كش بود .

 

خیلی سعی کردم اسمشو بفهمم ولی فکر کنم صدام آروم بود نمیفهمید چی میگم . ولی وقتی تلویزیون رو روشن کردم دیدم آآآآآآآآآدارن درموردش تو tv صحبت میکنند . تازه فهمیدم طرف خیلی معروف و مشهوره در ضمن اسمش هم بهرام آقای بهرام خونریز .ولی برای چت کردن مریخ صداش میکنند .

 

متاسفانه اصلا از اسمش خوشم نیومد چون عین آدمایی می موند که 10, 20 سال تو قبرس بودند ولی با این حال کوتاه اومدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم تا ببینم هنوز بیرون هست یا نه ولی دیدم همه درو همسایه هامون کله هاشون رو از پنجره بیرون کردند و دارن بروبر بهش نگاه میکنند!! انگار نه انگار که تو منطقه اي به شماره 1 زندگی میکنند ، چون وجود اینگونه صحنه هادر این محله خیلی عادی است ولی لابد من گاو پیشونی سفیدم و عالم آدم باید خبر دار بشن .

جالب این بود که طرف هنوز داشت از خجالت رنگ عوض میکرد و چشمک زدنهارو هم که فراموش نمیکرد و همین منو به حدس و گمانهائی واداشت که باعث بزرگ شدن رنگ غیرتم شد، ولی وقتی گوشهامو به سمت تلویزیون چرخوندم، شنیدم طفلی بهی جون بعد از 000/60 سال انتظار 2 روز اومده سراغم, باعث شد عصبانیتم فروکش کنه . ولی چه فایده همه این رنگ عوض کردنها همش برای 2 روز بود ولی من با اون عهد بستم که تا دیدار بعدی به انتظارش بشینم چون شنیدم دقیقا 000/275 سال دیگه بهرام خان برمیگرده و دوباره جلوی پنجرمون وای میسه تازه اون موقع دیگه مثل الان فاصله طبقاتیمون زیاد نیست چون تا اون موقع من میتونم با 2 تا بالی که رو شونهام در میاد برم کنارش و چشم هرچی آدم حسود و ندید بدیده منطقه یکی کور کنم و البته اون ستاره بینهائی که مدام تو آسمون دید میزنند.   

( ميگن مريخ نزديک زمين شده بود !!!! يادتونه ؟

البته اين مطلب رو قديما نوشته بودم ! اما داداشم تو وبلاگ نذاشته بود !!!  )

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٧
تگ ها :