شنبه: 30/4 ظهر به وقت تهران

 آآآآآآآآآآآآآآآي مامان, لباسم كجاست ؟عهههههههه مامان, درونبند من جاموندم. آآآآآآآآآآخ مامان, تو آسانسور گير كردم . و از همه مهمتر........... نزديك بود سيگارتامو جابزارم . و در آخر هم به هر دردسري بود راننده با لائي رفتن و انجام كاراي خلاف مارو به ترمينال رسوند .

بعد از سلام و احوال پرسي و من خوبم و تو چطوري؟ شروع به گشتن بقيه وبلاگ نويسان شديم و از جمله افرادي كه سعادت ديدن رخشان را داشتيم" تاريخ شفاهي- گرافيك-باد صبا-و اينا بود" كه خب با ديدن رخ بعضي از وبلاگي ها به مجازي بودن اينترنت بيشتر واقف شدم.

جاتون خالي همه تو ترمينال جمع بودن  . البته به غير از دوست جوناي خودم.همه دوست جونا دورهم جمع بودن . البته ژوپي رفيق زياد داره كه مهمترينشون همم مريم و مينا دوقلوي وبلاگ نويس هستند.ولي خوب دوست جون يه چيزه ديگست .

يكشنبه: ساعت9 شب-كوپه شماره  ؟ واگن 1

همه دختر ها تواين كوپه جمع شده بودن ديگه خودتون بدونيد اوضاع از چه قراره! مامانم و اينا كه فكر كنم پنبه تو گوش خوابيدن. بقيه هم كه بيدارن و پس حالا خانوما دسسسسسسست , آقايون دسسسسسسسست حالا بر عكس.

آره ديگه اوضاع كوپه ما كه اينطوريه فقط اوضاع كوپه آقايون رو نميودنم كه ميتونيد برين يكي از وبلاگاشون رو بخونيد تا از اون لحاظ هم با خبر بشين. اما زود برگردين همين ورا؟ ok?

دوشنبه:ساعت حدودا 7 صبح. به وقت مشهد

آقاي نريمان با آن صداي رسايشان طي يك سخنراني  به ما فهماندند كه نبايد در هتل عملگي بازي در آوريم و شايد به غيرازما, مهمانهاي ديگري در هتل باشند و يا شايد افرادي به نام همسايه در اطراف هتل سكني گزيده باشند و يا شايد جيغهاي  ما دخترها باعث همسايه آزاري شود. پس بنابر اين, وبلاگي هاي عزيز, لطفا با كمال احترام بهتان ميگوئيم سكوت را رعايت كنيد . كه البته فكر كنم 2 زاري هاي همه افتاد غير از من. چون تا آخر سفر صداي رساي  من بود كه نشان ميداد ژوپي در هتل است با ژوپي در هتل نيست .

دوشنبه در هتل:

با اينكه بچه ها يه نمه احساس خستگي ميكردند, ولي خوب پايه شدن كه سر ساعت 11 بريم حرم  .

بعد از انجام اعمال نماز و دعا و زيارت و هل دادن و اينا, دوان دوان رفتيم هتل تا مثلا سر ساعت 1 نهار بخوريم كه خوب خوشبختانه سر ساعت 3 چشممان به جمال زيباي برنج و خورشت روشن شد. بعد از نهار قرار شد منو سلمان و ياس و ديدبان برج مينو بريم ديدن مسيحا در هتل قصر, يعني ديدن خانومي كه نه  قيافه شون رو  ديده بوديم نه فاميلي شون رو بلد بوديم. كه با اون اسم هم هرچي گشتيم نتوونستيم پيدايشان بكنيد البته من فرصت رو غنيمت ميشمرم و از اينجا به ايشان ميگويم : مسيحاي كارتون خواب مجبور بودي واسه من خالي ببندي كه هتل قصرم ؟ ميگفتي تو اين مسافرخونه هاي حضرتيم بعد از زيارت ميومديم يه سري بهت ميزديم ديگه.

ولي خوب از اونجائي كه هميشه من از خدا بابت داشتن دوستاي خوبي مثل مينا شاكرم باعث شد كه با مهمون كردن من به صرف شير موز بستني و اينا  عصبانيت من فروكش كند  و به اين ميگن يك عمل ضد گنديدگي عالي.

در اين سفر از آنجائي كه آقايان ملاحظه ميكردند كه با خواهش وتمنا, عمرا بتوانند دهن مارو ببند و ساكتمان كنند به هر اطاقي يه عدد منج دادند و گفتند كه هر6 نفر در اطاق خودشان يك دست منج بازي كنند و برنده بازي به ما اعلام شود تا به ايشان جايزه اي تقديم كنيم . كه اين عمل آقايان باعث شد كه دوباره همگي سرازير بشيم اطاق  ياسي  تا يه منج دسته جمعي بازي كنيم. از شانس بد من هم, خواهرم شد حريف درجه يك من كه هرچي خواهش و تمناو تهديد كه منو نزن و بزار به زندگيمون برسيم گوش بده نبود كه نبود والا من نفر اول بازي مميشدما. ولي خوب يكي ديگه برنده شد  چي كار كنيم همه خواهر دارن منهم خواهر دارم.

 ولي نكته جالب اين بود كه اين عمل آقايان باعث شد كه بچه ها تا ساعت 3 صبح داد و فرياد را بيندازند. ولي داداشي باور بفرمائين اين دفعه من زود رفتم خوابيدم. صداي بچه هاي ديگه بود كه تو راهرو مي پيچيد نه من. آخه چه جوري بايد ثابت كنم كه من اون موقع خوابيده بودم؟ اي بابا

سه شنبه صبح:

رفتيم بازار بزرگ كه همه سوغاتي هاشون رو از اينجا خريداري كنند منهم با مريم ( مينا گم شدش)رفتيم مغازه گردي.  كه اين مغازه گرديمون  ختم شد  يه  خريدن يه خنجربراي داداش جون مريم. البته من از حالا به خوانواده اين خواهر برادر تسليت عرض ميكنم چون بدون شك از اين به بعد تو دعواهاشون از اين سلاح گرم استفاده خواهند كرد.

 

شب هم دوباره با مهمان شدن به دست آقاي ديدبان برج مينو دوباره يه تريپ ديگه رفتيم شير موزبستني و دوباره دلي از عزا در آورديمو دوباره ريختيم اطاق ياسي جون .

چهارشنبه:صبح 

رفتيم نيشابور.

جاتون خالي. خيلي خوش گذشت. ميدونيد چرا؟ چون يه سري برو بچز باحال تو اين جمع وجود دارن كه عشق كل انداختن دارن و همچين كه يه حوضچه ميبينند با 20-10 تومن  زارپ ميرن ميشينن تو حوض  كه چي؟ مثلا پايه ايمو اينا .مثل  پاي لق . همچين نشست كف حوض كه گفتم الان از زوره سرما ميره تو خط بندري و اينا . ولي ديدم نه واقعا از اون بيد ها نيست كه با اين بادها بلرزه و همچين گرم كل انداختن بود كه حواسش نبود يه سوتيه گنده پشتش هك شده. اون هم گل هائي بود كه از كف حوض به پشتش چسبيده بود . و خوشحال از افزايش موجوديه جيبش در ديد عموم قدم ميزدند.

تو نيشابوريه جائي رفتيم به نام روستاي چوبي. اينطور كه گفته بودن يك مهندسي اين روستارو فقط فقط با چوب ساخته  كه من تونستم مسجد و كتابخونه و چند تا از خونه ها رو ببينم كه سراسر ساخته شده از چوب بود.

 به نظر شما اين بي انصافي نيست ؟ من يكي كه از وجود اين روستا بي خبر بودم حيف كه اين جور جاها زياد براي همه شناخته شده نيست واقعا حيف.

 آرامگاه خيام رو هم تونستم زيارت كنم . عجب حرفهائي پشت سر اين شاعر در آوردنا. بلا بدور به زبون نيارم بهتره.

تو اتو بوس,  موقع برگشتن به هتل, بچه ها براي عرض تبريك ازدواج به آقاي سايموند؛ با خريداري يك عدد پيشبند و دستكش در بازار بزرگ  ازدواجشان را تبريك گفتند . كه به گردن انداختن اين مدال در گردن سايموند واقعا ديدني بود شده بود يه پا خانه دار حرفه اي.

 پنج شنبه صبح

من وجمعي از دوستان رفتيم بازار رضا كه اي كاش نميرفتيم .ميدونيد چرا ؟ هر يه فروشنده يا رهگذر مشهدي مثل تا10 عمله افغاني تو تهران ما هستش. البته به دوستان وبلاگي مشهدي بر نخوره ها. چون منظورم اون بي فرهنگ هاشون هست نه همشون. باور بفرمائيد باباي من يكي رو كه داشتن در مياوردن از بس كه مشكل روحي رواني دارن نميدونم دوزاريهاتون افتاد يا نه؟ به هر حال  تجربه كردم  براي خريد كردن ديگه پامو اينجور جاها نزارم همون پاساژاي گرون قيمت برم مسلما بهتر خواهد بود.

نزديكاي ساعت حركتمون بود كه ديدم ياسي جون بد جوري دلش هوس بستني كرده گفتم فقط براي اينكه آرزو به دل نمونه  دوباره بريم همون بستني فوروشيه محله. والا باور كن مينا من بدون تو سم هم نميخورم بستني كه سهله.

بعد ديدم گناه داره تنهائي بستني بخوره ديگه از روي ناچاري يه دونه هم براي خودم خريدم. باور كن مينا اصلا از گلوم پائين نرفت ولي خوب چيكار كنم اگه باهاش همراهي نميكردم بستني از گلوي ياسي پائين نميرفت. طفلي گناه داشت . ياسي يادته؟ چه دو  ماراتوني رفتيم تا رسيديم خونه. دور از چشم مينا عجب بستني بهمون چسبيدا!!!!!!! نههههههه؟   

در هر حال بالاخره حدوداي ساعت 8-7  اطاقها رو خالي كرديم و رفتيم ترمينال تا برگرديم سر خونه زندگيمون و وبلاگمون و اينترنتمونو اينا و اينا.

 

آره ديگه اينم از سفر ما به مشهد كه فكر نكنم تونسته باشم زيبائي اين سفر روتو اين چند خط بيان كنم . اي كاش يه باره ديگه از اين سفرها پيش بياد و شما هم با ما بياين تا متوجه بشين وبلاگي سفر كردن يعني چي؟

 مخصوصا وقتي يكي ازتون ميپرسه که اين چه گروهيه  باهاش اومدين؟ و شما با افتخارو لبخند به لب ميگين اينتيرنتي اومديم. و بعد از چند ثانيه ميبينيد چند تا چشم گرد شده هم به اطرافتون اضافه شدن و خالي بنديه كه شما از اون لحظه ميتونيد به زبون بيارين .مثلا.... اينكه در جواب سوالاتشون ميگين: خوب از طريق چت كردن باهم آشنا شديم........... يا مثلا اگه خدائي نا كرده اسم وبلاگ به زبونتون بياد و مجبوربشين كه داستان پرشين بلاگ رو از اول براي تعجب شده ها بازگو كنيد كه بدتر.

 آخ اگه بدونيد چه حالي ميكنه آدم....... هي تو  بگو هي اونا تعجب بكنن...... هي تو  بگو هي اونا تعجب بكنن. آخرشم كه فكر كنم يه چند تا لعن و نفرين دنبالمون ميكنند كه ببين چه جوري بچه هاي مردم و ؛اينا اغفال ميكنن . آخرشم با گفتن اينكه شما متوجه حرفام نميشين ازشون خداحافظي ميكنيد و ملت رو ميزارين تو خماري .

بازم ميگم جاتون خالي .........خيلي خالي.

ارادتمند: ژوپي       

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢۸
تگ ها :