حدود 9 سال پيش بود ؟؟؟؟ آره دقيقا 9 سال پيش, همين روزها بود كه قرار بود كارنامه بچه هاي كلاس رو بدن. خوب منهم مثل همه بچه هاي...خون دوست داشتم بعد از اتمام جلسه اوليا و مربيان وقتي به خونه ميومدم اصلا دل نگراني اي بابت كارنامه نداشته باشم . ولي خوب از اونجائي كه من از بچگي ...خون نبودم  و از همه بد تر خصلت شيطنت در رگهام مي جوشيد پس شايد بعضي هاتون بتونيد درك كنيد كه تو دل همچين آدمي چه ول وشوئي بايد  باشه .

بزارين اصلا از اولش بگم :

 12-10 مهر بود كه سر صف ايستاده بوديم كه ديديم در مدرسه باز شد و دختري با مامانش وارد مدرسه شد. نه كه مدرسمون غير انتفاعي بود در هر صفي به تعداد پنجه هاي يك خروس در هر كلاس شاگرد بود(صنعت اغراق)  و با ورود يه بچه سوسك هم از خيابون به مدرسمون كلي جيغ به حساب ميومد چه برسه به يه بچه آدم (البته با عرض پوزش) .

خلا صه نميدونم چي شد كه منهم مثل بقيه رومو بر گردوندم تا ببينمش ( عجب برقي تو چشماش بود) ردشو گرفتم تا ببينم وارد كدوم صف ميشه كه ديدم بلههههههههه. به سلامتي 1 سال از من بزرگتره . اون روز و روزهاي بعدشم گذشت تا اينكه فهميدم خانوم خانوما فراخوان يك كله حسابي دادند (نا سلامتي من سر گروه كلاسم بودم و اون هم با تفاوت 1 سال بيشتر همين منصبب رودارا بود) .

ديديم همه دارن به ما نگاه ميكنند گفتيم ما چاكر رفيقائيم و رفتيم جلو .

حالا كل چي بود؟ قرار شد كه به مدت 1 هفته با هيچ احد و ناسي  حرف نزنيم حتي با معلمها و حتي سر امتحانات شفاهي . بعني حق نداشتم به پرسشهاي شفاهي معلمهام  جواب بدم. و خوب از اونجائي كه ژوپي هميشه گفته كه بيدي نيست كه با اين باد ها بلزره . په يه هرچي ادب و تربيت و تنبيه هاي مدرسه اي و خانه اي رو به خودش ماليد و رفت جلو و با دادن دست اين كل رو قبول كرد .(البته ارزشش رو هم داشت. چون برنده هركي بود ميشد يه سر گروه اصل و نسب دار يه جور رئيس بازي و اينا)

از شانس بد من تو اولين روز, مستخدم مدرسه رفتش به  مادرم  شكايت كرد كه چي؟ ژوپي جانتون تو خيابونا مشكوك ميزنن .

توخونه هر كاري كردم كه مامانم نياد مدرسه, نشد كه نشد و فرداش مادرم با يك كفش تق تقي صدادار افاده اي وارد مدرسه شد .

باورتون نميشه همه بچه ها از كلاساشون ريخته بودن بيرون تا ببينند ژوپي لب باز ميكنه يا نه ؟ منهم تنها كاري كه كردم اين بود كه نيشم رو تا بنا گوش بازكنم تا حرص هرچي  معلم و ناظم و مستخدمه در بيارم. مامانم كه هي چشم خوره ميرفت كه اي ژوپي چرا حرف نميزني؟منهم با افتخار سر بالا و دست به پشت و يه پا به جلو و يه پا  عقب داشتم بهشون ميخنديم تا اينكه همشون كلافه شدن و منو انداختن سركلاس . رفيقام كفشون بريده بود. باور نميكردن كه يه همچين رفيقي داشته باشن .

ولي چي؟ روز بعدش خورده بود به روز امتحان شفاهي ديني مون 2 زنگ پشت سر هم . حدودا هفتمين يا هشتمين نفر بودم كه صدام كردن . بچه ها يه خورده بهم نگاه كردن كه مثلا كارينيست كه ما بكنيم؟ منهم با چشم و ابرو بهشون گفتم : قربون رفيقاي بامرامم بشم و اينا .

رفتم پاي تخته ........ آقا, معلم بود كه مي پرسيد و  من بودم كه جواب نميدادم .كلي دادو بيداد راه انداخت كه لااقل بگو امام اول كيه ؟ امام آخر كيه؟ ديگه جدي جدي داشت به دينم شك ميكرد ولي فهميد كه قضيه اي در كارهست و يه صفر برام گذاشت و گفت برو بشين . داشتم يه نفس راحت ميكشيدم كه ديدم دوباره صدام كرد و گفت بيا درس جواب بده ! هاي و هوي بچه ها بلند شد كه استاد تازه اومده ولي خوب دوباره شروع كرد به پرسيدن و يه صفر ديگه هم گرفتم. هنوز نشسته بودم كه ديدم دوباره صدام كرد و اين عمل رو 5 بار پشت سر هم تكرار كرد (لابد به نيت 5 تن ) و خوب منهم به نيت 5 تن 5 تا صفر پشت سر هم گرفتم و با وجود اينكه دوستام ميگفتن كه بي خيال و حرف بزن ولي من از با بت اين صفر ها اصلا ناراحت نبودم چون داشتم تو يه جاي ديگه 20 ميشدم و اين خيلي لذت بخش تر بود برام . كاره من تا آخر هفته شده بود صفر گرفتن . البته رقيبم هم دست كمي از من نداشت .با وجود اينكه اين نمرات جزو نمرات ثلث به حساب ميومد ولي بابت اين كل, كلي تنمون داغ شده بود و حاليمون نيود داريم چه گندي بالا مياريم تا اينكه 1 هفته تموم شد و من شدمم خانوم خانوما چون اون دقيقا 3 دقيقا قبل از پايان موعد با ديدن يك عنكبوت پلاستيكي جيغش هوا رفت و من شدم رئيس. اما چشمتون روز بد نبينه عجب كارنامه اي مامانم آوردش خونه .طفلي چه ميدونست كه قضيه چيه . اگه بدونيد چه فكري ميكرد ؟  ميفرمودن: بله ديگه پس مستخدمتون راست ميگفته كه مشكوك ميزني آره؟

اما عوضش ترم بعدش هر جفتمون شديم شاگرد دوم كلاسمون . بعني قرار بود اول بشيم ولي خوب اثر اون صفر ها هنوز تو دفتر معلم هامون بود و به خاطر همين شديم دوم .

ولي خدائي؟ بچه ...خونها كه اينهمه به درسشون ومشقشون ميرسن, تا حالا تو عمرشون يه همچين لحظات نابي رو امتحان كردن؟ منظورم همين رو كم كني و ايناست .

به نظر من كه شادي تو همين چيزاست نه تو نمره 20

اين خاطره رو به 2 دليل گفتم : اول اينكه هنوز دانشگاهي نشدم تا  آمار نمرات زيبايم را بهتون بدم و دوم اينكه, اون وبلاگر هائي كه كارنامشون رو گرفتن و با ديدن نمرات, پوسته پيازي شدن, از گنديدگي در بيارمشون.

ارادتمند : ژوپي                        

اين هم برای اونهائی که ميگن از ايکون زياد استفاده ميکنی
                                                                     
  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٢
تگ ها :