باران - کوه - پياز

يه شب تابستاني اواخر مرداد ؛ باور كردني نبود هوا از ساعت 8 شب ابري شد و ساعت 9 بوسيله رعد و برقهاي پي در پي  نوراني و از ساعت 11 باروني. شايد در عمرم اولين تابستاني باشه كه در اون بارون مياد.

 

هميشه يكي از آرزوهام اين بود كه موقع بارون بشينم مقابل پنجره و بدون هيچ دغدغه اي به صداي بارون گوش بدم و هيچ وقت مثل آدمهاي مجنون با شنيدن صداي بارون گريم نگيره.

 

خوب از اين بابت اگه هنوز مثل مجنونها با قطرات بارون قطرات اشك من سرازير نميشود جاي شكر دارد ولي هيچ وقت نشده كه بدون دغدغه جلوي پنجره بشينم و به بارون و آسمون ابري نگاه كنم چون يا پاييز بوده و من غرق درس خوندن بودم و يا اواخر بهار بوده و من دلشوره درسهاي افتاده ام را داشتم .

 

ولي اون شب خيلي خيلي با شبهاي ديگه فرق داشت چون هم تابستون بود؛ و بعد از يه روز گرم يه شب باروني را مي ديدم وديگه اينكه خبري از مدرسه و امتحانات و كنكور و از اين شمبلوسها نبود و نبود همين دردسرها صداي بارون و بوي ناي زمين رو چند برابر لذت بخشتر كرده بود .

 

البته مطمئن هستم خيلي ها از اين لحظه لذتبخش كمال استفاده را كردند  مثل شاعرها؛ مجنونها؛ و  همه وبلاگ نويسها و البته هركدوم حسي منفاوتي را خواهند داشت( حالا اگه يه وبلاگري عاشق هم باشه فردا صبح وبلاگش چه قمر در عقربي خواهد شد) .

 

البته براي اينكه من را با شاعر يا مجنون ويا خداي ناكرده با وبلاگر اشتباه نگيريد به عرضتان ميرسانم  فقط بخاطر اينكه عصر كوه رفته بودم وتمام بدنم درد ميكرد و نتوانستم بخوابم شانس اين را داشتم كه بارش باران را ببينم و از باب تفريح مطلبي را به رشته تحرير دربيا ورم.

 

در ضمن مي خواستم اخطاري هم به مجنوناني بدهم كه در چنين لحظاتي به زير بارون ميروند و آن اينست كه مواظب باشند زياد زير بارون گريه نكنند چون فردا صبح مثل همون پياز گنديده اي ميشوند كه قبلا توصيفش را كرده ام . 

 

باآرزوي اينكه آسمان دلتان هميشه آفتابي؛ اقيانوس دلتان آرام و ساكت و چشمانتان هميشه براق و نوراني باشد.

 

                ارادتمند: ژوپي  

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۱
تگ ها :