ای عرش کبریائی چیه پس تو سرت؟

کی با ما راه می آئی ؟ جووووووووووووووووووون مادرت!

نا شکری نمیکنم ها! اما خدائیش کشور ما جنبه ی این همه برف رو نداره.

تا برف میاد از کار و زندگی جا میمونیم. اگه ماشین داشته باشی باید تا محل کارت هولش بدی.اگر هم نداشته باشی باید کل حقوق یک ماهتو بدی به آژانسی و بیشتر از اون بدهی به تاکسی های ببخشیدا(مفت خور)!!!

تو خارج که کسی حرف از دین و اسلام و جوونمردی نمیزنه؛ و از این مفت خوری ها هم  نیست.

اونوقت اینجا که هر کانال تلویزیون و میزنی یه آخوند نشسته و داره از پهلونی و دلیری امام و پیغمبر حرف میزنه تا تقی به توقی میخوره؛ همه از یه مشت انسانهای گریانه داغدار از فراغ امام حسین و غصه داره مظلومیت هاشون تبدیل میشن به یه مشت انسانهای ولع زنه ؛حرصی یه؛ مفت خور  که دنبال این هستند از این برفی که باریده چه جوری میشه از مردم پول چاپید.

واقعا زشته .

این زشت رو به کسانی هم میگم که اول سال میان میگن ما اینقده گاز و آب و برق داریم که حد و حساب نداره د. اونوقت حالا میان پرو پرو؛ گاز و برق و قطع میکونن آ اصلا هم به روی خودشون نیمیارن که دارن روی سنگ پای قزوین و کم میکونن.

حالا برین گریه کونید

پ.ن :ببخشید عصبانی که میشم لهجم وطنی میشه.

راستی اینم بخونید که وقتتون به هدر نرفته باشه

یکی بووووووووووووود یکی نبووووووووووووووووود

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه
گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید
او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را
گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن
قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد،
ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت . 
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. 
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون
آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او
را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل
کرده و ببرد . 
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن
سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را
نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد
می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند
ومن از دهان او خارج میشوم ." 
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او
شنیده ای ؟ )) 
مورچه گفت آری او می گوید : 
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

 ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧
تگ ها :