اگه ميشه کمی فکر کنيد

فراموش شده !
 

 همش توي خواب کابوس مي ديد ، ديگه کلافه شده بود
از خواب بيدار شد
مي خواست بره تا يه قرص آرام بخش بخوره تا راحت بخوابه
ولي هرچي سعي کرد نتونست از جاش تکون بخوره
پتو رو زد کنار !
تازه يادش اومد که پاهاش رو توي جنگ از دست داده
بايد از ته دل کمک مي خواست تا يه نفر بيدار بشه و ......

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٠
تگ ها :