خوب این هم گذشت.

البته بگما پدرم در اومد تا بگذره.مخصوصاْ این روزهای آخرش.

من نذر دارم هر سال این موقع ها یاد اون خاطره ی سر کار گذاشتن استاد معارفم بیفتم و اینجا 

بنویسم .دیگه با خودتونه که خسته بشین از خوندن دوباره اش یا نه

ماجرا این بود که چند سال پیش مثلا ْپارسال؛ سر کلاس استاد معارف نشسته بودم که استاد

شروع کرد به صحبت کردن در مورد ماه رمضان . و ینکه هر سال این ماه عزیز چند روزی عقب میاد.  

منه ژوپی به لحاظ داشتن استعداد سوتی بالفطره ؛یه لحظه به ذهنم رسید  که چند سال دیگه نیمه شعبان میفته تو ماه رمضان.

خدائیش خیلی سوال سختیه ها!!!!

به خاطر همین جلدی دستم و بردم بالا این سوال و پرسیدم.استاد اولش یه خورده فکر کرد و بعدش گفت اجازه بده برم تقویم و ببینم جلسه بعد جوابتو میدم.

خدائیش خیال کردم الان استاد یه دادی ی ی ی فریادی ی ی ی  چیزی ی ی ی  سرم میزنه یا مثلاْ بچه ها زارپ بزنن زیر  خنده و مسخرم کنن.

اما نکه زنگ معارف بود؛بچه ها کمپلت تو چرت بودن. استادمون هم که کمپلت تعطیل و خلاصه

بعد چند روز دیدم استاد همچیییییییییییییین با غضب بهم نگاه میکنه که تازه فهمیدم استاد ما 

عادتشه بعد چند روز دوزاریهاشو بندازه پائین

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳
تگ ها :