دل تنگی

خوابيدي بدون لالائي و قصه بگير آسوده بخواب بي دردو غصه

 ديگه كابوس زمستون نميبيني توي خواب گلهاي حسرت نميچيني

ديگه خورشيد چهرتو نميسوزونه جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

ديگه بيدار نميشي با نگروني يا با ترديد كه بري يا كه بموني

رفتي و آدمكها رو جا گذاشتي قانون جنگل و زير پا گذاشتي

اينجا قهرن سينه ها با مهربوني تو تو جنگل نمي تو نستي بموني

دلت رو بردي به جاي ديگه اونجا كه خدا برات لالائي ميگه

                             ميدونم مي بينمت يه روز دوباره توي دنيائي كه آدمك نداره  

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٥
تگ ها :