ناامني ! ناامني ! ناامني !
هر جا که پا مي گذاري اول به چشمهايت خيره مي شوند و بعد قد و بالايت را برانداز مي کنند و سپس آشکارا فکر مي کنند که چگونه مي توانند دست به سوي هستي ات دراز کنند.
انگار نه آدم، که لقمه اي هستي که در زمين راه مي روي. انگار وسيله اي هستي که بي چون و چرا بايد لذت ديگران را تأمين کني.
عکس جواد را گذاشتم يک طرف و شيشه قرصها را طرف ديگر.
گفتم: «جواد ! اين طوري نمي شود. تا به حال هم اگر مي شده، ديگر نمي شود. به ستوه آمده ام از اين همه فشار ! از اين زندگي غمبار ! از اين مردم نابهنجار ! به ستوه آمده ام از اين ديده هاي دريده ! از اين دلهاي دريده تر و از اين دهانهاي بي باک!
تو اگر واقعاً شهيدي، نمي تواني شانه از زير بار مسئوليت زن و بچه ات خالي کني.
رفته اي آن طرف و داري صفايت را مي کني و مرا با دو بچه گذاشته اي به امان خدا. کي عدالت خدا چنين حکمي کرده است؟ کفر است؟ باشد. خدا خودش مي داند که من جز او هيچکس را ندارم و به هيچ قيمتي هم حاضر به از دست دادنش نيستم. ولي از مخلوقات خدا تا بخواهي گله مندم، متنفرم، منزجرم.
ديشب به خدا گفتم، تو که مي خواستي اين مردم را نشانم بدهي، کاش جواد و همسفرانش را نشانم نمي دادي، کاش يا آن روزگار را نمي ديدم يا اين روزگار را!
بد روزگاري شده است جواد ! کسي آب، بي طمع دست کسي نمي دهد. آب گفتم: يادم آمد که آب نياورده ام براي خوردن اينهمه قرص.
بلند شدم. همينطور که با جواد حرف مي زدم، رفتم سراغ آب. به ذهنم آمد که قرص در آب شير بهتر حل مي شود تا آب سرد يخچال. بخصوص اينهمه قرص که بايد آنقدر حل شود که هر چه سريعتر کار را يکسره کند.
تو هم اگر جاي من بودي، جواد ! همين کار را مي کردي. شهادت به مراتب آسانتر است از اين زندگي خفت بار. شهادت يک بريدن مي خواهد ازهمه چيز و... بعد پيوستن. و من مدتهاست که از همه چيز بريده ام. فقط مانده است پيوستن که خودم دارم مقدماتش را مهيا مي کنم.
شيشه قرصها را داخل ليوان آب خالي کردم و شروع کردم به هم زدن.
فرق کار من با شهادت اين است که شهادت دعوتنامه مي خواهد ولي من سر خود مي آيم. شهادت گذرنامه مي خواهد و من... ندارم جواد ! مي دانم. من فقط دارم شناسنامه ام را پاره مي کنم. دارم پناهنده مي شوم. پناهنده غير رسمي که به گذرنامه و ويزا فکر نمي کند... اين طوري نگاه نکن جواد ! پوزخند هم نزن ! مي دانم که خودکشي زشت ترين کار عالم است. اما از آن زشتتر و تحمل ناپذيرتر، ادامه اين زندگي است.
تو خودت که شاهد اين زندگي بودي، مي ديدي تحمل براي من شده بود عادت. ديدن و شنيدن حرفها و حديثها و نگاهها و برخوردهاي کثيف و ناهنجار.
عادت به تحمل نه به معناي عادي شدن اينها، بلکه به معناي پرهيز از مواجهه با اينها. به معناي کناره گيري از زندگي و صرف نظر کردن از همه چيزهايي که در شرايط عادي، ضرورت محسوب مي شود.
وقتي که با ماليدن يک کرم ساده و معمولي به صورتت براي رفع خشکي، از سوي نزديکترين آدمها مورد سئوال قرار مي گيري که: شما چرا؟ شما براي چي؟ شما براي کي؟ ترجيح مي دهي که از اصل و فرع ماجرا صرف نظر کني وبا همه چيز همانطور که هست بسازي. اين را مي گويم عادت به تحمل.
از اين مسأله کوچک بگير تا کارهاي بزرگتري که گردن آدمهاي کوچک و بزرگ است، آدمهايي که تا باجشان را نستانند، کار را از زير دستشان عبور نمي دهند.
تو را به جايي مي رسانند که براي اينکه بتواني خودت را حفظ کني، از همه چيز مي گذري. از جواز شهرداري و شکايت دادگاه تا وام ضروري حتي حقوق طبيعي و عادي.
همه اينها را پذيرفتم، از کار دوست داشتني ام در بيمارستان دست کشيدم و سوزن به تخم چشمم زدم تا حفظ کردني هايم را حفظ کنم. ولي حالا احساس مي کنم که ديگر نمي شود.
احساس مي کنم ادامه اين وضعيت ممکن نيست و مرگ شريفتر از اين زندگي است.
ديشب برادرت اينجا بود. آمده بود که به من و بچه هاي برادرش سر بزند. به او گفتم که کجا بودي اين همه وقت. و نگفتم کجا بودي آنهمه وقت که جواد مي جنگيد. حرمت گذاشتم، احترام کردم و به خاطر وصله تو بودن – اگر چه ناچسب – دم برنياوردم. موقع رفتن، دريده در چشمهايم نگاه کرد و گفت: «کاري، نيازي اگر باشد در خدمتم.»
قاطع گفتم: «هيچ نيازي نيست، متشکرم.»
نرفت. ايستاد و ادامه داد: «زن به اين جواني چگونه مي تواندهيچ نيازي نداشته باشد؟!»
تو بودي چه مي کردي؟
من هم همان کار را کردم؛ تف! و بعد در را محکم پشت سرش به هم زدم و تا خود صبح گريه کردم.
صبح بچه ها را زودتر از هميشه روانه مدرسه کردم و در مقابل نگاههاي سئوال آميزشان گفتم که مي خواهم بروم پيش پدرتان.
باز شروع کردند به سئوال که: جمعه ها مي رفتيم، با هم مي رفتيم. چرا حالا؟ چرا تنهايي؟
گفتم: «دلم گرفته و جز پدرتان آرام نمي گيرد.»
آرام شدند طفلکي ها و رفتند و من هنوز مشکلترين تصور برايم همين است که عصر از راه برسند، کليد را در قفل بچرخانند، در را باز کنند و با جنازه بي جان مادرشان مواجه شوند.
تصور سختي است. اما از آن سخت تر، ادامه همين زندگي است.
قرصها کاملا" در آب حل شدند و رنگ ليوان را تيره کردند، با رسوبي سفيد در ته ليوان. ليوان را برداشتم و لا جرعه سر کشيدم. شهادتين را گفتم و در انتظار آمدن مرگ در بستر دراز کشيدم.
تصورم اين بود که ابتدا بايد سرم سنگين بشود، چشمهايم سياهي برود و بعد در خوابي عميق، پايم را از اين طرف مرز بگذارم آن طرف؛ در نهايت آرامش.
براي همين، اين نوع مرگ را انتخاب کرده بودم.
مي خواستم خيلي زشت نباشد، دست و پا زدن نداشته باشد و راه برگشتش هم بسته باشد.
سرم سنگين شد، چشمهايم سياهي رفت اما به خواب نرفتم.
از لاي پلکهاي نيمه بازم جواد را ديدم که وارد اتاق شد چشمهايم را کاملاً باز کردم و مبهوت، خيره اش شدم.
تعجبم اصلاً از اين نبود که جواد رفته، چطور توانسته باز گردد. براي اينکه خودم هم قرار رفتن داشتم و طبيعتاً بايد جواد را مي ديدم. اما هنوز بستري که بر آن خوابيده بودم، در و ديوار و پنجره اتاق، ليوان و پارچ آب و جايخي بلور، همه چيز سر جاي خود بود، پس من هنوز بودم، نرفته بودم، در اين دنيا بودم و تعجبم از اين بود که جواد آمده است اين طرف؟ چطور آمده است؟ قفل بسته در را چطور باز کرده است.؟
گفتم: «جواد ! چطور آمدي اين طرف؟»
گفت: براي شما اين طرف و آن طرف دارد نه براي ما که از بالا نگاه مي کنيم.»
گفتم: «آمده اي که مرا ببري؟! »
گفت: «نه، آمده ام که ترا بگذارم.»
ناگهان بر آشفته فرياد کشيدم: «جواد ! من حوصله اين شوخيها را ندارم، من که از همه بريده ام. کاري نکن که از تو يکي هم قطع اميد کنم.»
اخمهايش را در هم کشيد، از جا بلند شد و گفت: «پيداست يک ذره براي آبرو و حيثيت من ارزش قائل نيستي.»
نيم خيز شدم براي نگه داشتن او، که نتوانستم. گفتم: «اين ماجرا چه ربطي به آبروي تو دارد؟ من اين همه وقت، خودم را به خواري کشيده ام که آبروي تو را نگه دارم. اين دستمزد من است؟»
ظرف خالي يخ را از گوشه اتاق آورد و دو زانو کنارم نشست و گفت: «شيرين ! امروز پيش برو بچه ها سر افکنده ام کردي ! آبرو و حيثيتم را به باد دادي. من همه اين سالها به تو مباهات مي کردم و به صبوري و استقامتت فخر مي فروختم. کاش در تمام اين مدت مي توانستم جاي خالي ات را پيش خودم نشانت دهم. کاش آن شب که بچه هاي گرسنه مان را با قصه خواب کردي و خودت گرسنه تر سر به بالين گذاشتي مي توانستم جلو افتادن تو را از خودم و جايگاه برتر تو را نشانت دهم تا ببيني که تناسبهاي دم و دستگاه خدا چگونه است، تا ببيني که مقامها و مرتبه هايي در اينجا هست که حتي با شهادت نمي شود به آن دست يافت اما با کارهايي از اين دست مي شود.»
گفتم: «جواد ! هيچ روزنه اميدي وجود ندارد.»
گفت: «اگر چشمانت را درست باز کني تماماً روزنه مي بيني. به تعداد آدمهاي روي زمين، به سوي خدا روزنه وجود دارد. روزنه نه، ره و شاهراه. اما اگر به دنبال روزنه اي با خلق مي گردي، نگرد، به بن بست مي رسي.»
گفتم: «تا کي مي شود اين وضع را تحمل کرد؟»
گفت: چشم به هم بزني تمام شده است. کاش مي شد زمان را از بالا ببيني. از اينجا که نگاه کني، يک عمر تمام، يک روز تمام به حساب نمي آيد. واقعاً نمي ارزد که اين نصفه روز را در ازاي يک صفاي ماندگار تحمل کني؟ »
سکوت کردم. و او ظرف خالي يخ را پيش رويم گذاشت و دستش را به سمت دهان من پيش آورد. من ناخودآگاه دهانم را باز کردم و او انگشتش را که به شاخه نوري مي مانست در گلويم فرو برد و من همه آنچه را که خورده بودم، بالا آوردم و به داخل ظرف ريختم.
مثل فراغت از يک زايمان، سبک شدم. به تبسم شيرين جواد خنديدم و در حالي که چشمهايم را از خستگي به هم مي گذاشتم گفتم: » کار خودت را کردي جواد ! ماندگارم کردي. »
جواد، دو دستش را آرام بر روي پلکها و گونه هايم کشيد، ترشحات آب را از اطراف دهانم سترد و زير لب زمزمه کرد:
بمان ! شيرين من بمان!
وقتي به خود آمدم ديدم که جواد ظرف را خالي کرده است، اتاق را مرتب کرده و رفته است، تازه رفته است. تکان خوردن کليد پشت در نشان مي داد که تازه رفته است. شايد اگر در را آرامتر به هم مي زد، من به اين زودي هشيار نمي شدم.

((سید مهدی شجاعی))

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠
تگ ها :