۱ روز در راهپیمائی

خوب دیروز ما هم مثل بقیه انسانهای با مرام و دولت دوست بدار رفتیم راهپیمائی.اینکه حرفی درش نیست.اما نمیدونم چرا همیشه بجای اینکه مثل بقیه مشت و لگد بکوبونم تو دهن ادم بدا خودم هرچی مشت و لگد میخورم؟بعضی اوقات میگم شاید ته چهره من شبیه بوش و بلر باشه.......طرف مثل من بادکنک خریده بود انگاری فقط برای اینکه بکوبونه تو دهن من این بادکنکو خریده؛از اولی که خرید هی کوبوند تو چش و چالممممممممم تا اینکه پکید.از اون طرف مرده از اینکه دورو برش شولوغه عصبانیه میاد با دست میکوبونه پس کله من که بر گردین اینجا بسته شده .

خلاصه که هرچی فکرشو بکنید دیروز به ما کوبوندن...مشت محکم؛لگد محکم؛بادکنک در حال پشکیدن؛سیگار روشن؛ سپر ماشین.به نظر من این راهپیمائی برای کسانی که دچار مازوخیسم خیییییلی شدید هستن مفید و عبرت اموزه.

اما من بخاطر سادیسم شدیدی که دارم نه تنها امسال بلکه تا زمانی که جان در بدن دارم در این تظاهرات همگانی شرکت میکنم .چون تجربه ثابت کرده قیمت اسباب اثاثیه ۴ شنبه سوری اینجور جاها ارزون تره (اینک یه نکته کنکوری).حالا بعضی ها برن گریه کنن

و این همون چیزی هست که  خیلی بهم  حال دادسیییییییییییگاااااااااارتتتتتتتتت

تا دلم خواست دور از چشم هرچی بزرگتر و اقا بزرگائی که دورو برم بودن از بچگی تا الان یهههههههههههه عالمه سیگارتو فشفشه و پروانه و از اونا که سوت میکشن بعد میترکن خریدم.خیلی حال داد..........۴ شنبه سوری از خجالت همتون در میام

فعلا زت زیاد

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۳
تگ ها :