زمان: ظهر

 

مکان :تو تاکسی .صندلی کناریه راننده

 

قیافه :چشمانی گرد و از حدقه در اومده و گردنی کج به سمت پنجره(خودمو میگما)

 

دست راننده:رو به هوا انگار میخواد بزنه تو گوش

 

خلاصههههههههه خستتون نکنم از وقتی سوار تاکسی شده بودم رفته بودم در اعماق عمیقه ذهنم که یکهو دیدم دست راست راننده رفت هوا .چشمام گرد شدو گردنم و به صورت غریضی کج کردم که هر کاری می خواد بکنه تو گوش من نزنه.خودتون بهتر از من می دونید که تو این دوره زمونه همه مخاشون یه گیری پیدا کرده گفتم لابد شانس من، این بیچاره الان گیر مخش عود کرده .

 

بازم خلاصه ، چند ثانیه از بالا بردن دستش نگذشته بود که دیدم دستشو زاررررررررپ کوبوند رو پام.

 

هرچی فکر کردم آخه چرا این مرد این کارو انجام داده یا مثلا کجای مخش میتونه ایراد داشته باشه که یه همچین کاری بکنه به نتیجه ای نرسیدم و تصمیم گرفتم از خودش بپرسم:وا آقا چرا میزنی رو پای من؟

 

راننده اول یه خورده محل نذاشت اما وقتی سوالمو دوباره پرسیدم به پام نیگاهی کردو گفت عه این پای شماست؟من گفتم: نه پای یکی دیگست با خودم آوردمش تو ماشین

 

راننده اول یه دور از تو آیینه به بقیه ی مسافر ها خیره شد و وقتی دید اونها هم چشماشون از این حرکت گرد شده و یکیشون آماده شده برای اذن من که بخوابونه تو گوش راننده هه ،روشو کرد به منو گفت :خانوم واااااااقعا شرمندم من پای شما رو با دنده اشتباه گرفتم

 

خدائیش شانس آورم نخواست دنده رو مثلا ببره رو 3 یا رو 4 اونوقت دیگه حتمی گوشت پای من قلفتی کنده میشد

 

نتیجه گیری:راسته که می گن مردا همشون سر تا پا یک ..... هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راستش روم نمیشد این اتفاق رو برای شوورم تعریف کنم گفتم اینجا بنویسم بلکه مخش داغ نکنه.آخه همیشه به من میگه جلو نشین خااااااااانوووووووووووم جلو نشین خاااااااااانووووووووووووم   کلافه

 

      ارادتمند:ژوپی مژه

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥
تگ ها :

 

خاطرات یک دانشجوی دم بخت!!!

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!

--------------------------------------------------------------------------

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!

-----------------------------------------------------------------------

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!

---------------------------------------------------------------------------

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می*کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
---------------------------------------------------------------------------
چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می*خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می*شوم؛ اما من قبول نمی*کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!
--------------------------------------------------------------------------
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمیدم که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!
---------------------------------------------------------------------------
دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!
---------------------------------------------------------------------------
شنبه: امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!
-----------------------------------------------------------------------------
یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!

---------------------------------------------------------------------------

ترم آخر : امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم.

نتیجه اخلاقی:بشین سر جات بابا کسی از تو خواستگاری نمیکنه یا همون صد نا بده آش به همین خیال باش...........!!!

زبانخدائیش دیدین بعضی از خترا ایریختین؟

بچه های دانشگاه کرج میدونید کی یو میگم که؟چشمکهییییییییی یادش بخیر چقدر افکار زاقارت و تابلوئی داشتخنده

ارادتمند:ژوپیناراحت

دووووووووشم درررررررررد میتونههههههههه

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
تگ ها :

 

تو که ماه بلند آسمونی
منم ستاره می‌شم دورتُ می‌گیرم
اگه ستاره بشی دورمُ بگیری
منم ابر می‌شم روتُ می‌گیرم
اگه ابر بشی رومُ بگیری
منم بارون می‌شم چیک چیک می‌بارم
اگه بارون بشی چیک چیک بباری
منم سبزه می‌شم سر در می‌آرم
تو که سبزه می‌شی سر در میاری
منم گل می‌شم و پهلوت می‌شم
تو که گل می‌شی و پلهوم می‌شینی
منم بلبل می‌شم چهچه می‌خونم.

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٥
تگ ها :