شما ميوه چه درختي هستيد ؟

( 24 خرداد تا 4 تیر) درخت سیب ( عشق)

فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا با رفتاری مناسب و سنجیده، ماجراجو و بی باک، حساس و ... دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و سایرین هم شما را دوست داشته باشند. با وفا، حساس و بسیار بخشنده و با استعداد. شما عاشق بچه ها هستید.

( 25 اردیبهشت تا 3 خرداد) ( 22 آبان تا 1 آذر) درخت ون ( بلند پروازی)

فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.انتقاد را دوست ندارید. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می دهید. خواستار توجه از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی نیاز دارید.

(22 آذر تا 1 دی) درخت راش ( خلاقیت)

فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد. یک برنامه ریز خوب برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی، فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس و یاری بی نظیر در زندگی به شمار می روید.

(26 تیر تا 4 مرداد) ( 25 دی تا 3 بهمن) درخت سرو ( اعتماد به نفس)

فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور خود را با شرایط مختلف در زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار است. خجالتی نیست و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با اراده، کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد. با استعداد، سخت کوش و اغلب خوش بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.

(15 تا 24 اردیبهشت) ( 12 تا 21 آبان) درخت شاه بلوط ( درستکاری)

هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا، یک طراح و سیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود. بسیار حساس، کوشا، گاهی اوقات برتر از دیگران عمل می کند و گاهی در ارتباطات خود با سایرین سوء تفاهم برایش بوجود می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.

(14 تا 23 مرداد) ( 9 تا 18 بهمن) درخت سدر ( وفاداری)

فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی به اجبار به او می دهد می پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد. سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست دارد از نظر مالی مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط، تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.

(16 تا 25 تیر) ( 12 تا 24 دی) درخت نارون ( بزرگواری)

قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است. تقاضا و خواسته های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و اشتباهات را فراموش نمی کند. با نشاط و سرزنده است و دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت کند. شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم بگیرد. بزرگوار و نجیب، سخاوتمند و شوخ طبع و فردی کارآمد است.

( 14 تا 23 خرداد) ( 12 تا 21 آذر) درخت انجیر ( حساسیت)

فردی مستقل، درستکار، با وفا که از ضد و نقیض گویی و بحث متنفر است. زندگی و دوستانش را دوست دارد. از بچه ها و حیوانات لذت میبرد. اجتماعی و شوخ طبع است و دوست دارد که بعد از ساعت های طولانی کار سخت استراحت کند و از استعداد هنری و هوش بالایی برخوردار است.

(5 تیر تا 15 تیر) ( 2 تا 11 دی) درخت صنوبر ( رمز و راز)

فوق العاده با سلیقه است و نمی تواند تنش و فشار عصبی را تحمل کند. زیبایی را دوست دارد. گاهی افسرده می شود. سرسخت و لجباز است و به همان نسبت که دوست دارد نزدیکان خود را حمایت و مراقبت کند با افراد غریبه هم به همان شکل رفتار میکند. نسبتاً کم ادعا، سخت کوش، با استعداد، فداکار، دور از خودپسندی و فردی که دوستان زیادی دارد و بسیار قابل اعتماد است.

( 24 شهریور تا 3 مهر) ( 22 تا 30 اسفند) درخت فندق ( خارق العادگی)

جذاب و گیرا، شوخ طبع، بسیار فهمیده و فردی که می داند چطور روی دیگران تأثیر ماندگار داشته باشد. در امور اجتماعی، فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج، درستکار، کمال گرا و در رعایت عدل و انصاف قاضی خوبی است.

( 13 تا 22 شهریور ) ( 11 تا 21 اسفند) درخت لیمو ترش ( شک و تردید)

یا هوش و سخت کوش است و آنچه را زندگی به او می دهد می پذیرد. البته بعد از آنکه سعی می کند شرایط بد را به خوب تغییر بدهد. از فشارهای عصبی نفرت دارد. از مسافرت و تعطیلات کوتاه لذت میبرد. ممکن است خشن به نظر بیاید اما واقعاً روحی لطیف دارد. همیشه آماده جانفشانی برای افراد خانواده و دوستان است. بسیار بااستعداد است اما برای استفاده و بهره بردن از آنها باید زمان پیدا کند. خصلت رهبری بالایی دارد و فوق العاده وفادار است.

( 4 تا 13 خرداد) ( 2 تا 11 آذر) درخت ممرز ( خوش سلیقگی)

زیباست و به اوضاع و احوال و ظاهر خود توجه دارد. خوش سلیقه و فداکار است وزندگی را تا جایی که ممکن باشد راحت می گیرد. زندگی را به سوی منطق و انضباط سوق می دهد. به دنبال مهربانی و تقدیر از دوستان است. تصمیم گیری برای او سخت است و فردی بسیار قابل اعتماد به شمار می رود.

( 11 تا 20 فروردین) ( 14 تا 23 مهر) درخت افرا ( استقلال فکری)

فردی معمولی نیست و سرشار از تصور و خلاقیت و ابتکار، خجالتی و تودار، بلندپرواز و مغرور است. متکی به نفس، به دنبال تجارب جدید و گاهی عصبی است اما حافظه و ذهنی قوی دارد و به آسانی یاد می گیرد و همیشه می خواهد اثری خوب روی دیگران داشته باشد.

( 23 شهریور) درخت زیتون ( عقل)

عاشق مهربانی و رأفت، منطقی و متعادل است و از خشونت دوری می کند. بردبار و شکیبا،با نشاط و سرزنده، آرام و عادل است و قلبی رئوف و مهربان دارد. از هرگونه بخل و حسادت دوری می کند. عاشق مطالعه است و از معاشرت با افراد آگاه و فرهیخته لذت می برد.

(24 مرداد تا 2 شهریور) ( 19 تا 30 بهمن) درخت کاج ( صلح وآشتی)

عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق منجر بشود. باید در زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن به دیگران است و تخیلی پویا دارد. دوست دارد شعر بسازد و به مد علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند. با همه خیلی دوستانه رفتار می کند. احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و اطمینان خاطر نیاز دارد.

( 1 تا 14 اردیبهشت) ( 5 تا 13 مرداد) ( 4 تا 8 بهمن) درخت سپیدار (تردید و عدم ثبات)

جذاب به نظرمی آید. با استعداد است.اما اعتماد به نفس بالایی ندارد. در مواقع لزوم بسیار شجاع است و به مهربانی و جوی خوشایند نیاز دارد. بسیار مشکل پسند و غالباً تنها است و طبعی هنرمندانه دارد. هماهنگ کننده خوبی است و به فلسفه علاقمند است. در هر موقعیتی قابل اعتماد است و به طور جدی در امور مشارکت دارد.

( 1 تا 10 فروردین) ( 4 تا 13 مهر) درخت زبان گنجشک ( حساسیت)

سرشار از جذابیت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه دیگران را به خود جلب کند. عاشق زندگی، فعالیت و حتی پیچیدگی ها است. مستقل، خوش سلیقه، پراحساس،یار و هم صحبتی خوب است. کسی که تمایل به عفو و گذشت ندارد.

(21 تا 31 فروردین) ( 24 مهر تا 11 آبان) درخت گردو ( اشتیاق و شور)

نجیب و با دید وسیع نسبت به جهان، خودجوش و بلندپروازی او نامحدود است. فردی غیرقابل انعطاف، شریکی استثنائی اما بدقلق است. همیشه مورد علاقه نیست اما اغلب تمجید و تحسین می شود. مدیر و باهوش، بسیار پر حرارت اما گاهی اوقات مغرور است.

( 3 تا 12 شهریور) ( 1 تا 10 اسفند) درخت بید مجنون ( اندوه)

فردی که دوست دارد از فشارهای روحی دور باشد. زندگی خانوادگی را دوست دارد و سرشار از امید و رؤیا است. جذاب،بسیارمهربان،عاشق زیبایی، با استعداد زیاد در موسیقی، عاشق سفر به نقاط غیرمعمول،خستگی ناپذیر، غیرقابل پیش بینی، درستکار و فردی که می تواند تحت تأثیر قرار بگیرد اما نه هنگامی که در تنگنا باشد. حس ششم خوبی دارد و عاشق خنداندن دیگران است.

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳۱
تگ ها :

 

ناامني ! ناامني ! ناامني !
هر جا که پا مي گذاري اول به چشمهايت خيره مي شوند و بعد قد و بالايت را برانداز مي کنند و سپس آشکارا فکر مي کنند که چگونه مي توانند دست به سوي هستي ات دراز کنند.
انگار نه آدم، که لقمه اي هستي که در زمين راه مي روي. انگار وسيله اي هستي که بي چون و چرا بايد لذت ديگران را تأمين کني.
عکس جواد را گذاشتم يک طرف و شيشه قرصها را طرف ديگر.
گفتم: «جواد ! اين طوري نمي شود. تا به حال هم اگر مي شده، ديگر نمي شود. به ستوه آمده ام از اين همه فشار ! از اين زندگي غمبار ! از اين مردم نابهنجار ! به ستوه آمده ام از اين ديده هاي دريده ! از اين دلهاي دريده تر و از اين دهانهاي بي باک!
تو اگر واقعاً شهيدي، نمي تواني شانه از زير بار مسئوليت زن و بچه ات خالي کني.
رفته اي آن طرف و داري صفايت را مي کني و مرا با دو بچه گذاشته اي به امان خدا. کي عدالت خدا چنين حکمي کرده است؟ کفر است؟ باشد. خدا خودش مي داند که من جز او هيچکس را ندارم و به هيچ قيمتي هم حاضر به از دست دادنش نيستم. ولي از مخلوقات خدا تا بخواهي گله مندم، متنفرم، منزجرم.
ديشب به خدا گفتم، تو که مي خواستي اين مردم را نشانم بدهي، کاش جواد و همسفرانش را نشانم نمي دادي، کاش يا آن روزگار را نمي ديدم يا اين روزگار را!
بد روزگاري شده است جواد ! کسي آب، بي طمع دست کسي نمي دهد. آب گفتم: يادم آمد که آب نياورده ام براي خوردن اينهمه قرص.
بلند شدم. همينطور که با جواد حرف مي زدم، رفتم سراغ آب. به ذهنم آمد که قرص در آب شير بهتر حل مي شود تا آب سرد يخچال. بخصوص اينهمه قرص که بايد آنقدر حل شود که هر چه سريعتر کار را يکسره کند.
تو هم اگر جاي من بودي، جواد ! همين کار را مي کردي. شهادت به مراتب آسانتر است از اين زندگي خفت بار. شهادت يک بريدن مي خواهد ازهمه چيز و... بعد پيوستن. و من مدتهاست که از همه چيز بريده ام. فقط مانده است پيوستن که خودم دارم مقدماتش را مهيا مي کنم.
شيشه قرصها را داخل ليوان آب خالي کردم و شروع کردم به هم زدن.
فرق کار من با شهادت اين است که شهادت دعوتنامه مي خواهد ولي من سر خود مي آيم. شهادت گذرنامه مي خواهد و من... ندارم جواد ! مي دانم. من فقط دارم شناسنامه ام را پاره مي کنم. دارم پناهنده مي شوم. پناهنده غير رسمي که به گذرنامه و ويزا فکر نمي کند... اين طوري نگاه نکن جواد ! پوزخند هم نزن ! مي دانم که خودکشي زشت ترين کار عالم است. اما از آن زشتتر و تحمل ناپذيرتر، ادامه اين زندگي است.
تو خودت که شاهد اين زندگي بودي، مي ديدي تحمل براي من شده بود عادت. ديدن و شنيدن حرفها و حديثها و نگاهها و برخوردهاي کثيف و ناهنجار.
عادت به تحمل نه به معناي عادي شدن اينها، بلکه به معناي پرهيز از مواجهه با اينها. به معناي کناره گيري از زندگي و صرف نظر کردن از همه چيزهايي که در شرايط عادي، ضرورت محسوب مي شود.
وقتي که با ماليدن يک کرم ساده و معمولي به صورتت براي رفع خشکي، از سوي نزديکترين آدمها مورد سئوال قرار مي گيري که: شما چرا؟ شما براي چي؟ شما براي کي؟ ترجيح مي دهي که از اصل و فرع ماجرا صرف نظر کني وبا همه چيز همانطور که هست بسازي. اين را مي گويم عادت به تحمل.
از اين مسأله کوچک بگير تا کارهاي بزرگتري که گردن آدمهاي کوچک و بزرگ است، آدمهايي که تا باجشان را نستانند، کار را از زير دستشان عبور نمي دهند.
تو را به جايي مي رسانند که براي اينکه بتواني خودت را حفظ کني، از همه چيز مي گذري. از جواز شهرداري و شکايت دادگاه تا وام ضروري حتي حقوق طبيعي و عادي.
همه اينها را پذيرفتم، از کار دوست داشتني ام در بيمارستان دست کشيدم و سوزن به تخم چشمم زدم تا حفظ کردني هايم را حفظ کنم. ولي حالا احساس مي کنم که ديگر نمي شود.
احساس مي کنم ادامه اين وضعيت ممکن نيست و مرگ شريفتر از اين زندگي است.
ديشب برادرت اينجا بود. آمده بود که به من و بچه هاي برادرش سر بزند. به او گفتم که کجا بودي اين همه وقت. و نگفتم کجا بودي آنهمه وقت که جواد مي جنگيد. حرمت گذاشتم، احترام کردم و به خاطر وصله تو بودن – اگر چه ناچسب – دم برنياوردم. موقع رفتن، دريده در چشمهايم نگاه کرد و گفت: «کاري، نيازي اگر باشد در خدمتم.»
قاطع گفتم: «هيچ نيازي نيست، متشکرم.»
نرفت. ايستاد و ادامه داد: «زن به اين جواني چگونه مي تواندهيچ نيازي نداشته باشد؟!»
تو بودي چه مي کردي؟
من هم همان کار را کردم؛ تف! و بعد در را محکم پشت سرش به هم زدم و تا خود صبح گريه کردم.
صبح بچه ها را زودتر از هميشه روانه مدرسه کردم و در مقابل نگاههاي سئوال آميزشان گفتم که مي خواهم بروم پيش پدرتان.
باز شروع کردند به سئوال که: جمعه ها مي رفتيم، با هم مي رفتيم. چرا حالا؟ چرا تنهايي؟
گفتم: «دلم گرفته و جز پدرتان آرام نمي گيرد.»
آرام شدند طفلکي ها و رفتند و من هنوز مشکلترين تصور برايم همين است که عصر از راه برسند، کليد را در قفل بچرخانند، در را باز کنند و با جنازه بي جان مادرشان مواجه شوند.
تصور سختي است. اما از آن سخت تر، ادامه همين زندگي است.
قرصها کاملا" در آب حل شدند و رنگ ليوان را تيره کردند، با رسوبي سفيد در ته ليوان. ليوان را برداشتم و لا جرعه سر کشيدم. شهادتين را گفتم و در انتظار آمدن مرگ در بستر دراز کشيدم.
تصورم اين بود که ابتدا بايد سرم سنگين بشود، چشمهايم سياهي برود و بعد در خوابي عميق، پايم را از اين طرف مرز بگذارم آن طرف؛ در نهايت آرامش.
براي همين، اين نوع مرگ را انتخاب کرده بودم.
مي خواستم خيلي زشت نباشد، دست و پا زدن نداشته باشد و راه برگشتش هم بسته باشد.
سرم سنگين شد، چشمهايم سياهي رفت اما به خواب نرفتم.
از لاي پلکهاي نيمه بازم جواد را ديدم که وارد اتاق شد چشمهايم را کاملاً باز کردم و مبهوت، خيره اش شدم.
تعجبم اصلاً از اين نبود که جواد رفته، چطور توانسته باز گردد. براي اينکه خودم هم قرار رفتن داشتم و طبيعتاً بايد جواد را مي ديدم. اما هنوز بستري که بر آن خوابيده بودم، در و ديوار و پنجره اتاق، ليوان و پارچ آب و جايخي بلور، همه چيز سر جاي خود بود، پس من هنوز بودم، نرفته بودم، در اين دنيا بودم و تعجبم از اين بود که جواد آمده است اين طرف؟ چطور آمده است؟ قفل بسته در را چطور باز کرده است.؟
گفتم: «جواد ! چطور آمدي اين طرف؟»
گفت: براي شما اين طرف و آن طرف دارد نه براي ما که از بالا نگاه مي کنيم.»
گفتم: «آمده اي که مرا ببري؟! »
گفت: «نه، آمده ام که ترا بگذارم.»
ناگهان بر آشفته فرياد کشيدم: «جواد ! من حوصله اين شوخيها را ندارم، من که از همه بريده ام. کاري نکن که از تو يکي هم قطع اميد کنم.»
اخمهايش را در هم کشيد، از جا بلند شد و گفت: «پيداست يک ذره براي آبرو و حيثيت من ارزش قائل نيستي.»
نيم خيز شدم براي نگه داشتن او، که نتوانستم. گفتم: «اين ماجرا چه ربطي به آبروي تو دارد؟ من اين همه وقت، خودم را به خواري کشيده ام که آبروي تو را نگه دارم. اين دستمزد من است؟»
ظرف خالي يخ را از گوشه اتاق آورد و دو زانو کنارم نشست و گفت: «شيرين ! امروز پيش برو بچه ها سر افکنده ام کردي ! آبرو و حيثيتم را به باد دادي. من همه اين سالها به تو مباهات مي کردم و به صبوري و استقامتت فخر مي فروختم. کاش در تمام اين مدت مي توانستم جاي خالي ات را پيش خودم نشانت دهم. کاش آن شب که بچه هاي گرسنه مان را با قصه خواب کردي و خودت گرسنه تر سر به بالين گذاشتي مي توانستم جلو افتادن تو را از خودم و جايگاه برتر تو را نشانت دهم تا ببيني که تناسبهاي دم و دستگاه خدا چگونه است، تا ببيني که مقامها و مرتبه هايي در اينجا هست که حتي با شهادت نمي شود به آن دست يافت اما با کارهايي از اين دست مي شود.»
گفتم: «جواد ! هيچ روزنه اميدي وجود ندارد.»
گفت: «اگر چشمانت را درست باز کني تماماً روزنه مي بيني. به تعداد آدمهاي روي زمين، به سوي خدا روزنه وجود دارد. روزنه نه، ره و شاهراه. اما اگر به دنبال روزنه اي با خلق مي گردي، نگرد، به بن بست مي رسي.»
گفتم: «تا کي مي شود اين وضع را تحمل کرد؟»
گفت: چشم به هم بزني تمام شده است. کاش مي شد زمان را از بالا ببيني. از اينجا که نگاه کني، يک عمر تمام، يک روز تمام به حساب نمي آيد. واقعاً نمي ارزد که اين نصفه روز را در ازاي يک صفاي ماندگار تحمل کني؟ »
سکوت کردم. و او ظرف خالي يخ را پيش رويم گذاشت و دستش را به سمت دهان من پيش آورد. من ناخودآگاه دهانم را باز کردم و او انگشتش را که به شاخه نوري مي مانست در گلويم فرو برد و من همه آنچه را که خورده بودم، بالا آوردم و به داخل ظرف ريختم.
مثل فراغت از يک زايمان، سبک شدم. به تبسم شيرين جواد خنديدم و در حالي که چشمهايم را از خستگي به هم مي گذاشتم گفتم: » کار خودت را کردي جواد ! ماندگارم کردي. »
جواد، دو دستش را آرام بر روي پلکها و گونه هايم کشيد، ترشحات آب را از اطراف دهانم سترد و زير لب زمزمه کرد:
بمان ! شيرين من بمان!
وقتي به خود آمدم ديدم که جواد ظرف را خالي کرده است، اتاق را مرتب کرده و رفته است، تازه رفته است. تکان خوردن کليد پشت در نشان مي داد که تازه رفته است. شايد اگر در را آرامتر به هم مي زد، من به اين زودي هشيار نمي شدم.

((سید مهدی شجاعی))

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠
تگ ها :

ضد پوست پیازی: بزرگترین پروژه!

خوووووووووووووب دوستان عزیزم به تازگی متوجه شدم که بعضی از عزیزان حاضر

در دولت که بهشون میشه گفت وزیر؛ به تازگی عضو نهاد ضد پوسته پیازی شدند . و

برای هرچه بیشتر تثبیت کردن خودشون در این نهاد شریف و محترم سخنانی

کاااااااااااملا ضد پوسته پیازی و خنده اور بیان کردند به این شرح:

وزیر نفت: پروژه ی کارت هوشمند سوخت ایران؛ بزرگتریییییییییییییییین پروژه ی (IT) در دنیا میباشد.

خنده رو برو

تعجب رو برو

حالا میتونی عصبانی بشی

.

.

.

تو یه سایتی مربوط به این موضوع، یکی نوشته بود(ببخشید ببخشید وااااااااااقعا ببخشید) شیشکی رو چه جوری میشه نوشت.هرکی میدونه اینجا بگه چون الان واقعا لازمه این حرکت.

یکی دیگه نوشته بود این اقا یا نمیدونه بزرگ چیه یا نمیدونه IT چیه یا نمیدونه دنیا

کجاست.شاید مثلا دور و بر اطراف روستای ... باشه

خلاصه که دوستان عزیز من، بالاخره یکی پیدا شده برای جلوگیری از پوسته پیازی

شدن بزنه رو دست ژوپی .چون قبلنا ژوپی هم میخندوند ملت رو .هم به خاطر سوتی

هاش عصبانی میشدن اطرافیانش .ایشون خدائیش خیییییییییییلی بهتر تر از منه.من

به گرد پاهاشم نمیرسم

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦
تگ ها :