هیچ کس نمیداند چه طرحی..........

 
رویین تن ، که نه –
رویین دل بی ترس !
هزاران دشنه مردافکن غم پیش تو خاری است.
سرت سرشار تردید و تلاطم ، شک و حسرتهاست
ولی روح شکیبای تو
عاری از فریب و یاس و بیزاری است
تویی آن شهریار شهر سنگستان
همان آزادمرد ،آن مرد
همان آن روزیش حرمان و قوتش درد
همان بنشسته غمگین در کنار غار
که در بهت است تا امروز از آن بی اثر جادو
که نگشودش گره از کار
و حیران مانده آیا لعن و نفرین کدام عفریت افسونکار
بدینسان مردمان شهر او را کرده سنگ و سرد؟
و دردآلوده با خود می کند نجوا: چه باید کرد؟
همان پرسنده سر در چاه حسرتها :
زمین گندید آیا بر فراز آسمان پروردگاری نیست؟
همان بشنیده از پژواک هر غاری :
ترا دیگر امید رستگاری نیست
آری نیست ...
آری نیست...

فریبش را مخور ! این سحر نومیدی است
تو را مانند شهرت سنگ می خواهد.
تو را سرد و خموش و بی دل و بی رنگ می خواهد
فریبش را مخور
در این شب تاریک تا جاوید ،
همین سوسوی بی جان در جهان باقی است.
همین امید یاس آلود ،
همین تردید....


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
زندگی چون صفحه ای نقاشی
هر کسی نقشی زند تنهایی

یکی از خود زند طرحی به بی نامی
یکی نقشی سیاه از رنگین کمانی
یکی نقش شهوت از گلی
یکی دستی پر از فریاد
یکی مشتی ز تنهایی
یکی هذیون پروازی...

یکی عینا هرچه میبیند می کشد

یکی از تکرار بودن...طرحی کشد بی رنگ
یکی دستان یخ آسای آتش را میکشد سوزان
یکی طرحی می زند از سایه ای بی کس
یکی از آسمان تنها...زمینی می کشد خونین

یکی حتی نمی داند چه طرحی
یکی حتی نمی داند چه طرحی
یکی حتی نمی داند چه طرحی
یکی حتی نمی داند چه طرحی.....................................................
ارادتمند:ژوپی
  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢
تگ ها :