نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٧
تگ ها :

 

 

ان که ميگويد دوستت ميدارم؛خنياگر غمگينی ست

که اوازش را از دست داده

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

ای کاش عشق را زبان سخن بود......

ان که می گويد دوستت ميدارم؛

دل اندوهگين شبی ست که مهتابش را ميجويد

ای کاش عشق را زبان سخن بود..........

هزار افتاب خندان در خرام توست.

هزار ستاره ی گريان در تمنای من.

ای کاش عشق را زبان سخن بود........

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۳
تگ ها :

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۱
تگ ها :

 

 سخن درشت

 

 

 

I ran into a stranger as he passed by,

 

بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم


"Oh excuse me please" was my reply.

 

اوو!! معذرت ميخوام 


He said, "Please excuse me too;

 

من هم معذرت ميخوام


I wasn't watching for you."

 

دقت نكردم


We were very polite, this stranger and I.

 

ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه


We went on our way saying good-bye.

 

خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم


But at home a difference is told,

 

اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه  


how we treat our loved ones, young and old

 

با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

 

Later that day, cooking the evening meal,

 

كمي بعد آنروز، در حال پختن شام


My son stood beside me very still.

 

پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د


As I turned, I nearly knocked him down.

 

همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا"   انداختمش


"
Move out of the way," I said with a frown .

" اه !! ازسرراه برو كنار"

 

بااخم گفتم

 

He walked away, his little heart broken.

 

قلب كوچكش شكست ورفت

 


I didn't realize how harshly I'd spoken.

 

نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم


While I lay awake in bed,

 

وقتي توي تختم بيدار بودم


God's still small voice came to me and said,

 

صداي آرام خدا در درونم گفت


"While dealing with a stranger, common courtesy you use,

 

وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

 

But the children you love, you seem to abuse.

 

اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

 

Go and look on the kitchen floor,

 

برو به كف آشپزخانه نگاه كن


You'll find some flowers there by the door.

 

آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني

 

Those are the flowers he brought for you.

 

آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است


He picked them himself: pink, yellow and blue .

 

خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي


He stood very quietly not to spoil the surprise,

 

آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه


and you never saw the tears that filled his little eyes."

 

وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي


By this time, I felt very small,

 

در اين لحظه احساس حقارت كردم


and now my tears began to fall .

 

واشكام سرازيرشدند

 

I quietly went and knelt by his bed;

 

آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

 

"Wake up, little one, wake up," I said. "

 

بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

 

Are these the flowers you picked for me?"

 

اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟


He smiled, "I found 'em, out by the tree.

 

او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم


I picked 'em because they're pretty like you.

 

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن


I knew you'd like 'em, especially the blue ."

 

ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو

 

I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today;

 

گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم


I shouldn't have yelled at you that way ."

 

نميبايست اونطور سرت داد بكشم


He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway."

 

گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان 

 
I said, "Son, I love you too,

 

گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

 

and I do like the flowers, especially the blue."

 و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو

دوستام ؛التماس دعا. حوارتا. اساسی 

دوستام ميگن حوارتا نه هوارتا......لازم به گفتن است که اين جونور از بس سوتی ميده شده ژوپی والا ژوپی نميشد که . بنابراين عذرش را بپذيريد

                                                                                                            ارادتمند: ژوپی

 

 

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٧
تگ ها :

 

از همه دوستاي گل دماغ عمل کرده عذر‌خواهي مي‌کنم

 

اگه مثل کلنگه

مثل لوله تفنگه

با خوشگلي‌ت مي‌جنگه

طبيعيه، قشنگه

                                        نگو که اين يه درده

                                        دماغ عمل نکرده

 

 

***

 

 

اگر که مثل فيله

و يا از اين قبيله

روي نوکش زيگيله

غصه نخور، اصيله

                                        هي نرو پشت پرده

                                        دماغ عمل نکرده

 

 

***

 

يکي مي‌گه درازه

خيلي ولنگ و وازه

يکي مي‌گه ترازه

غصه نخور که نازه

                                        ببين خدا چه کرده

                                        دماغ عمل نکرده

 

 

***

 

دماغ نگو جواهر

سوژه‌ي شعر شاعر

طويل في‌المظاهر

پديده‌ي معاصر

                                        آهاي تخم دو زرده

                                        دماغ عمل نکرده

 

 

***

 

با اون دماغ هميشه

عکس تو پشت شيشه

تو سينما چي مي‌شه

شکستن کليشه

                                        کاشکي بري رو پرده

                                        دماغ عمل نکرده

 

 

***

 

کم باباتو کچل کن

يا خودتو مچل کن

کي بت مي‌گه عمل کن

قصيده رو غزل کن

                                        مي‌شي له و لورده

                                        دماغ عمل نکرده

 

 

***

 

 

چه‌قد دماغ دماغ شد

قافيه‌مون چلاق شد

هي، يکي- چل کلاغ شد

تصنيف کوچه باغ شد

                                        بره که برنگرده

                                        دماغ عمل نکرده !

 

 

 

شاهکار مشترکي از: مهدي استاد احمد، جلال سميعي، نادر ختايي، آرمين سنقري

 

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٥
تگ ها :

 

سلام به همه. مثل دوستان و فاميل و اشنايان.چون ميدونم تو اين مدت وبلاگم يه نموره مشتري هاش بيشتر شده وبه غير از دوستان  ,نزديكان هم به جمع خواننده ها اضافه شدن.

 

هدف از اين اپديت يه تشكر اساسي از همه دوستان بود.

 

واقعا ژوپي از اين همه محبت شرمنده شده. يه خورده غير منتظره بود. واقعا متشكرم از افلاين ها و كامنت ها وتلفنهاي پر از محبتتون.

 

البته بعضي از دوستان مطمئنا فقط از روي محبت خاصي در مورد اين ماجرا شعرها و جملات قصار خاصي بيان كردند. كه من از اونها بعدا بطور خاص تشكرات لازمه رو مبذول خواهم داشت.

 شايد بتونم از خجالتشون در بيام.

 

به درخواست برادر محترم ژوپي؛ اهنگ وبلاگ تا مدتي تغيير كرده كه اميدوارم به خواستشون رسيده باشن…

 

و در جواب اقاي محترمي بايد عرض كنم كه به هيچ وجه اين اتفاق در نوشته هاي اين وبلاگ تاثير نخواهد داشت.و به اميد خدا ژوپي تا چندين پست بعدي رو هم به موضوعات اين چنيني خواهد پرداخت. چون

 

برداشتش از اين مطالب به گونه اي ديگر است. و قصد بي ادبي نخواهد داشت.و تا اونجائي كه دقت شده

 

رو نوشته ها تا به الان مطلبي به عنوان مطالب

 

فمينيستي عنوان نشده .و اگر دقت بفرمائيد همه جوره نوشته داخلش است.

 

البته شاااااااااااايد بعدا فمينسيتي بشه خدارو چه ديديد؟

 

اما بهتراست ياد اوري كنم كه هدف همه اين نوشته ها به منظورايجاد اثر ضد پوسته پيازي ميباشد. و هيچ دليل و منظوري نخواهد داشت. پس هر برداشتي غير از اين بنمائيد اطمينان ميدهم كه غلط خواهد بود. 

 

راستي

اين جمله رو هم مينويسم شايد كه راهنما ويا حتي مرهمي باشد براي تعدادي از عزيزان قاط زده شده:

احساسات ما عين واقعيت نيست, در بيشتر اوقات ناشي از خطاهاي شناختي و افكار منفي است.

ارادتمند: ژوپي

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٠
تگ ها :

 

 
آدرس يابي
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، 
كنار يك فروشگاه توقف كرده وازكسيكه وارداست آدرس صحيح راميپرسد.
مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس 
نمی ايستند و به مدت دوساعت به دور خودشان ميچرخندوچيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه 
بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي 
رو ميشناسم."
 
پذيرش اشتباه
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را 
پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.
 
فرزند
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، 
دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها 
و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال 
هم در خانه زندگي ميكنند.
 
لباس شيك پوشيدن
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله 
و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا 
مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.
 
شستن لباسها
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي 
موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و 
هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از 
لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.
 
عروسي
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان 
درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."
 
اسباب بازي
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند 
علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. 
با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر 
ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، 
تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني 
هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و 
حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.
 
گل و گياه
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب 
ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. 
كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.
 
سبيل
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود 
ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.
 
اسامي مستعار
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، 
عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون 
بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
 
پرداخت صورتحساب ميز
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، 
آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند.  وقتي دختران 
صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.
 
پول
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك 
زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.
 
بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن 
بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود
ارادتمند:ژوپی
اين متنها از من نيستا! از يه دوست با دقت هست. هرچه فرياد داريد تو افلاين ها بر سر من نزنيد. پليز 
 
  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٦
تگ ها :

 

چرا اجبار وجود داره؟شايد بايد هست؟چرا بايد ادمهائی زندگی کنن که از اشغال هم پائينترن؟چرا مجبوريم تحمل کنيم؟چرا با قسمت نميشه کنار اومد؟دلم ميخواست خودم هر اجباری رو که وجود داره بردارم.

ايکاش ميشد......قدم بزنم و هرجا که که دلم ميخواست بشينم و همونجا زندگی کنم.

وقتی از کسی بدم ميومد رومو برگردونم و ديگه چشمام اونو نميديد.

دست اونهائی رو که دورن و دوستشون دارم بگيرم و از ته دل بخندم.

پفک و با تمبر هندی ميخوردم و دل درد نميگرفتم

۱۰ روزه تمومو زير اقيانوسها شنا ميکردم و خفه نميشدم.

برم دانشگاه و همون موقع درس و حفظ ميشدم

موقع جوونی يه يلوز و شلوار سبز و صورتی فسفری تنم ميکردی و تو خيابون وليعصر از اول تا اخرش سر پائينی ميدوئيدم و موهامو باد ميدادم تا خنک بشم.

به هرکسی که بدم ميومد زبون درازی بکنم و انگشتمو بکنم تو چشمای اون ادم بدائی که تو خيابونها خيلی بدن

هيچ وقت مسواک نزنم و دندونام زرد يا خراب نشه

با صدای بلند بخندم و کسی لبشو گاز نگيره و نگه وااااااااااااای چه کاره بدی

هفته ای يه بار هم شوتم کنن به فضا تا اب و هوائی عوض کنم

يه دشت سبز به نامم بود و توش گاوهای دانمارکی پرورش ميدادم

يه ادامسائی داشتم به رنگ سبز و صورتی فسفری که مزش هيچ وقت از بين نميرفت

هيچ وقت دلم نميگرفت.

يا حداقل از اين روياها نداشتم که از نداشتنش غصه بخورم 

اردتمند:ژوپی 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳
تگ ها :