نيكوس كازانتزاكيس (نويسنده كتاب زورباي يوناني) نقل ميكند كه در دوران كودكي، يك پيله كرم ابريشم را بر روي درختي ميابد، درست هنگامي كه پروانه خود را براي خروج از پيله آماده ميسازد . اندكي منتظر مي ماند ، اما سرانجام چون خروج پروانه طول ميكشد تصميم ميگيرد اين فرايند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پيله ميكند. اما بالهايش هنوز بسته اند و اندكي بعد مي ميرد.

كازانتزاكيس ميگويد: بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود، اما من انتظار كشيدن نمي دانستم. آن جنازه كوچك، تا به امروز، يكي از سنگين ترين بارها، بر روي وجدان من بوده است. اما همان جنازه باعث شد درك كنم كه يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد: فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان. بردباري لازم است، نيز انتظار زمان موعود را كشيدن، و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است. 

راستی ........بابا جون اون شعر  قبليه مال من نبود ، من كه تو چند تا پست قبلی گفتم ، از شعرائی كه خوشم مياد اينجا هم مينويسم تا ديگرون هم فيض ببرن

ارادتمند: ژوپي

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٤
تگ ها :

 

بابا به من چه ؟ من چيكاره بيدم! استاد گفتش منم انجام دادم ديگه؛ اي بابا................

نميدونيد كه من چيكار كردم اگه بدونبد شما هم منو با اردنگي از پرشين ميندازين بيرون

ولي خوب چون سوگند خوردم كه تو اين صفحه ضد پوسته پيازي عريضه اي رو خالي نذارم ميگم.

 

داستان از اينجا شروع شد كه ما جمعه به وقت محلي رفتيم به يك اردوي دانشجوئيه تحقيقاتي ...كجا؟......چالوس

اقا همينجوري كه داشتيم تو اتوبوس قان قان كنان ميرفتيم ...استاد به راننده گفتش كه باايست و همرو پياده كردش ........

كه مثل هميشه منم اخرين نفر بودم.

در ابتدا كه يه عرايضي رو بيان كردند؛ و چون من در وسط جاده بودم چيزي سر در نياوردم . بعدش دستور دادند كه با يه چكش بكوبونيم به كوهي كه در كنارش ايستاده بوديم و سنگاي كنده شده را براي استاد تشريح كنيم . منم كه هميش براي دوستام زور و بازو نشون ميدادم ؛ ديدم چكش رو زارپ انداختند تو دستام كه چي؟؟ هيچي تو برو بزن به كوه.

منم كم نياوردم و هرچي زور داشتم ريختم پاي كوه.

حالا بگين كدوم كوه؟  

همون كوهي كه گسل كرج روش بنا شده . يعني همون جائي كه من ضربه يه چكش رووارد كردم.

همون كوهي كه يك ساعت بعد از خروج ما از چالوس لرزيد و تبديل شد به زمين لرزه( اسمش سلطانيه هست) .

 حالا چي........... تو تونل كه بوديم بچه ها شروع كردن به كف و سوت و اينا يعد ديم كه نهههههههه سوتاي اونها كه سوت نيستش ؛ اقا يك سوته مشتي زدم كه دهن خود استادمون هم باز موند !....

حالا بگين كدوم تونل؟

هون تونلي كه نيم ساعت بعد از خروج ما درش بسته شد وهنوز هم كسي نميتونه ازش عبور كنه( كندوان رو ميگم).

اخه ملت به منچه كه اينجوري شدش ..............

من تو اين مدتيه اگه دروغ نگم فكر كنم باعث شدم 3تا از بد اخلاق ترين استاد هامون رو بخندونم . اما تو خواب هم نميديدم ؛استاد اين درسمون بخنده.

ديروز كه رفتم سر كلاس ديدم همه بچه ها يه هوئي ساكت شدند زل زدند به استادمون . سرم رو كه بر گردوندم ديدم استاد با قيافه اي اينجوري  داره مياد به سمت من .اولش بر اساس ترس و اينا يه چند قدم عقب عقب رفتم اما ديدم دستشو دراز كرد و منو كشوند تو كلاس و در حالي كه سعي ميكرد ديگه نخنده فرمودند: ژوپي جان تو چه جوري باعث ايجاد يه همچين تحولي در مملكت شدي؟ هنوز حرف استاد تموم نشده بود كه احساس كردم يه حجم هواي گرمي داره به صورتم ميخوره كه مجبور شدم يه لحظه چشمامو ببندم..چشمامو كه باز كزدم ديدم دوباره طبق روال هميشه اقايون هاها ها كنان و خانومها هر هر هر كنان دارن به حرف استاد ميخندند (ايش خود شيرينا)

بعد از كلاس هم خودتون فكرشو بكنبد يه مشت بچه بيكار علاف چه جوري ميتونن از اين يه جمله استاد يه داستان ببافند و تودهن ها بندازن.

اخرش هم مجبور شدم به حالت داد اين عمل رو به عنوان يك عمل تروريسمانه به گردن بگيرم و به قائله خاتمه بدم.

قراره بچه ها هم يه اگهي بزنن تو مجله خطاب به مهند سان معدن كه...( ديگر براي استخراج معادن از كوهها؛ از مواد منفجره استفاده نكنيد بلكه فقط با انجام يه تماس با ژوپيه.... اين كار را با امنيت بالا به پايان برسانيد)

چي بگم والا

ارادتمند:ژوپي    

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱۳
تگ ها :

 

شعر هايم را نثارت ميکنم               

                            تا که دنيا را پر از گندم كنی 

عشق را همراه با هر خوشه ای                  

                                    در جهان ارزانی مردم كنی

نان در آری از تنور عاشقی    

                                    خويش را در پخت آن هيزم كنی

گاه انگوری كنی در اين مسير 

                                    گاه خود را ساقی و گه خم كنی 

نان خالی در كنار جام پر

                                    اولی را همره دوم كنی

نانوا می باش و ساقی همزمان

                                   تا مبادا زندگی را گم كنی

                                                                                                               ارادتمند: ژوپي

                                   

                   

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢
تگ ها :