جائي در اين دنيا هست كه به مهارت حقير من نياز دارد.

 كار خاصي است كه من  براي انجامش انتخاب شده ام و نه هيچ كس ديگر. كاري سخت كه اگر هم ميتوانستم تغيرش نميدادم.

جائي مخصوص براي من است .

هدفي كه من بايد به انجامش برسانم.

رويائي كه من بايد به دنبالش باشم چراكه من دوباره بر نميگردم.

اثري هست, كه تنها بايد از من به جا بماند هر چقدر هم كه كوچك باشد.

ميراثي از عشق براي آنها كه بعد از من مي آيند.

جائي مخصوص در اين دنيا كه تنها من ميتوانم سهيم شوم.

جاده كوچكي كه نام من بر آن است.

جائي منتظر من مانده. دستي كه من بايد بگيرم. كلامي كه فقط من بايد بگويم, لبخندي كه با آن اشكهارا پاك كنم.

جائي خاص در زندگي كه من براي پر كردنش افريده شده ام. شايد يك نقطه افتابي بر فراز تپه اي بلند كه گلها ميرويند .

هميشه فردائي هست و بهترين هنوز در انتظلر من است.

جائي در اين دنيا مي دانم جائي فقط براي من.......................

و همينطور شما دوست جونام .......

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٧
تگ ها :

 

زمستون برف مياد تا مردم بهش لبخند بزنن .

 لبخند مردم به زمستون يعني دادن محبت بهش , زمستون هم براي جمع كردن محبت مياد.

زمستون بر خلاف ظاهرش كه سرد و سفيد هستش, در باطنش محبت هاي مردم رو درخودش نهفته داره محبتهاي گرم و آتشين .

زماني كه برف از آسمون مياد تا زماني كه روي زمين بشينه, دستهاش رو باز ميكنه تا لبخند بزرگ و كوچيك رو جمع كنه و تو دلش جا بده .

 ( والا پرت كردن يك مشت برف به يك دوست چيزي نيست جز فرستادن يك مشت محبت به سمتشون )

برف سفيده چون عشق و علاقه هاي خالص رو جمع ميكنه .چون محبتهاي دلهاي پاك و سفيد رو در خودش جاي داده.

زماني كه خورشيد از راه ميرسه و برفها رو آب و سپس بخار ميكنه, دوستي هارو هم جمع ميكنه و هركدوم رو لابلاي ابر ها ميزاره  و سا ل بعد با اولين بارش بارون, ابرها, محبتها را به زمين سرازير ميكند و روي دل هر نيازمندي قرار ميدهد .

و اگر كسي بياد و زير بارون بنشيه, ديگر احساس تنهائي نميكند. چون قلبش سر شار از عشق و علاقه افراد ديگر ميشه .

و شايد هم يكي از آون قطره هاي بارون روي دوش خودش محبت همون شخصي رو داشته باشد كه كه تو دنبالش هستي.

و الان كه بهاره بهترين فرصته براي استفاده از اين نعمت الهي مگه نه؟

 .......................................................................................................

20 سالم شد. 20 تا بهار و20 تا زمستون .امروز روز تولدم بود با مينا و مريم و مامانم رفتيم كوه .كه مثلا اونجا من مهمونشون كنم كه از شانس خوبه اين ژوپيه اصفهاني, بوفه ي چشمه (رفته بوديم تو چال) به غير از چيپس هيچي ديگه نداشت منم ديگه ولخرجي كردمو 2تا چيپس خريدم كه  هيچ كدومش هم خورده نشد . خوش گذشت . مينا به مناسبت روز تولدم يه عروسك شبيه الاغ داد كه كلي باهاش كيف كردم پارسا ل ياسي جون بهم يه قلب داده بود اومدم خونه گذاشتم كنار اون به عنوان كادوهاي وبلاگي .

امروز اصلا احساس خاصي نداشتم . آخه اصلا باورم نميشه كه 20 سالم شده . يه زماني معلمهامون ميگفتند كه 20 سالمونه و ما كلي حساب ميبرديم ازشون چون فكر ميكرديم كه خيلي بزرگن . اما امروز ميبينم كه هيچ فرقي نداره نه كارام و نه .......

نميدونم شايد يه جورائي تو شوكم, نميتونم باور كنم, نميدونم چي كار كنم. من, دختري كه هميشه تو خونه, تو مدرسه, تو مهموني  جين گولك بازيهاش معروفه. گچ بازي و آب بازي و با ني ني ها گل بازي بكنه و دور تادور تختش پر عروسك و مجسمه هاي عروسكي و لاكهاي بچه گونه و تو كمدش , روسري هاي اجق, وجق وكيفهاي منگوله دار بذاره. حالا بايد يه هوئي بزرگ بشه, بشه مثل همون خانوم معلمهاش خوب اگر هم اونها براي ما فيلم بازي ميكردن ژوپي كه بلد نيست فيلم بازي كنه يا بايد واقعا جدي جدي بشه و اون منگوله ها و اون لاكها و اون خنده هاي شرارت بار و فكر هاي اجق, وجق و نقشه ها و حقه هاي موزيانه و كارهاي شيطنت آميز و از همه مهمتر سيگارت هاشو بندازه دور يا اينكه همين جوري كه هست باشه و اجازه بده سالها همينطوري پشت سرهم سپري بشه و عين خيالش نباشه . البته ميدونم كه ميشه بين اينها تعادل برقرار كرد اما باور بفرمائيد هر دفعه كه خواستم نشد . مثلا اولين روز دانشگاه كلي تمرين كردم كه به جاي خنديدن به يه تبسم اكتفا كنم يا مثلا وقتي كه ميخوام كاري كنم كمتر سرو صدا راه بندازم اما نشد كه . اولين استادمون وقتي اومد سر كلاس اولين موضوع بحثش در مورد شاگردهاي شيطون كلاس بود كه كه مثلا كسي حق نداره سر كلاس من بخنده يا سرو صدا راه بندازه حرف بزنه و در كل شيطنت بكنه . منهم كه مثل هميشه براي شنيدن اين جور حرفها به گوشم زحمت شنيدن نميدم داشتم هرچي تو كيفم بود رو خالي ميكردم روي ميز تا مثلا به عمل نظا فت كيفم بپردازم . داشتم جامداديمو ميزاشتم رو بقيه اثاث هاي ميزم , چون با شتاب گذاشتم ؛تمام زندگيم پخش زمين شد و از شانس بدم يه شيطونك ( هركي نميدونه چيه بهم بگه يا يه دونه بهش بدم ) تو جامداديم بود كه از توش اومد بيرونو تا4-3 دقيقه داشت تو كف كلاس زير پاي بچه ها بالا و پائين ميپريد و دونه دونه خودكارهاي رنگي رنگيم رو زمين تاق و توق ميكردن. بچه ها رو نگو كه از خنده روده بر شده بودن استادمون هم يه نمه آتيشي شده بود. اما وقتي بچه ها موفق شدن شيطونك رو بگيرن و دفتر و كتابامو جمع كنن و بدن دستم, ديدم استاد لبخندي از روي آرامش بر لبان جاري كردند وفرمودند : مشكل حل شد و شيطون كلاستون هم پيدا شد .پس ديگه بدون هيچ نگراني اي ميريم سر درس.

تورو خدا ميبينيد؟ چه جوري اين ژوپيه 20 ساله لبخند بر لبان اين استاد مثلا بد اخلاق كرد . تازه نميدونيد كه....... از فرداي اون روز مد شده بود تو كلاس,  هركي تو كيفش يه دونه از اين شيطونك ها بزاره و البته هم رنگ شيطونك ژوپي.

ميدونيد چيه؟ من فكر ميكنم ژوپي يكي ازاين فضا ئيها هستش كه هر 1 سال زميني ميشه 1 روز اونها . يعني به عبارتي ژوپي 20 روزشه نه 20 سال كه خوب اينجوري ميشه يه شباهتي بين رفتار و سنش پيدا كرد . البته اينو بگما ..... ژوپي عقل و شعور و تفكرو منطق و هوش و ذكاوتش حتي از سنش هم بالا تره . فقط احساس ميكنم اين خند يدن و شيطونك بازيهاش هستش كه يه نمه اين حسنات و كمالات رو ضايع كرده. كه خوب فكر ميكنم بايد از حالا شروع كنم به تمرين خانوم بودن . سنگين و با وقار بودن كه لااقل دم پيري وقتي دست به عصا شدم بتونم خودم و جلوي نوه ها و نتيجه ها و نبيره ها ونديده ها بگيرم و يا لاقل يه فيگوري بيام ديگه .

اي خدا كمك كن ................

  •  را ستي  بابت اين همه محبت هم از همتون ممنونم  .
  • ژوپي خوشحاله كه يه همچين دوست جونائي داره .اميد واره كه بتونه يه روزي از خجالت همشون در بياد. 
  • اين مينا ديده نميتونم آن بشم از فرصت استفاده كرده هرچي خواسته از من تووبلاگش نوشته كه البته ازش مچچچچچچچچچچكرم . انشا الله از خجالت اون هم در خواهم آمد.

 

ارادتمند: ژوپي      

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٠
تگ ها :

 

1.      ميد مد شبگير فروردين و و بيدارم   

                                            باز شبگيري ديگر                     

                                                                  باز,باز يك آغاز ديگر

2.      او بهار آورد بعد از فصل سرد

                                      او نشاط آورد بعد از رنج و درد

               سبزه و گل را به ما تقديم كرد

                                       عشق را در بين ما تقسيم كرد

 

3 . فصل كشت و موسم برزيگري است

                                         عاشقان اين فصل, فصل ديگريست

 

4 . ما هر دو در اين صبح تربناك بهاري, از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم

                                      ما هر دو درآغوش پر از مهر طبيعت, با ديده جان محو تماشاي بهاريم.

 بچه هااز اين شعرا چی می فهمين؟

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢
تگ ها :