ديروز بر گذشت و اكنون فردا را سينه سپر كن! فردا, خم پشت و سينه خيز ميرسد تا تورا, اگر نه به غفلت در ربايد پنجه در پنجه بيفكند.

كار گذشته تو , فردا دشوار تر ميشود .بار گذشته تو فردا سنگين تر ,پيچيده تر , آشفته تر, اين هنوز اول عشق است    

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٦
تگ ها :

 

عشق خون

چند روز پيش"حدودا 90 روز " رفتم جواب آزمايشم رو گرفتم, خوشبختا نه همه چيزش خوب بود الا يه چيز : متا سفانه عشق خونم رفته بود بالا. چشام قلمبه شد داشتم از خجالت سرخ مي شدم . جلوي عشق خونم نوشته بود حداكثر 1 عدد ولي براي من ميدونيد چند بود ؟

يه علامت بينهايت. ميدونيد يعني چي ؟ يعني خيلي بيشتر از 8 تا .

همچين مامانم بهم نگاه كردو دهنشو باز كرد كه متاسفانه از شدت صدا نفهميدم چي بهم گفت البته هرچي گفت مسلما جزوتربيتم به حساب نخواهدآمد .

به هر حال بعد از شنيدن صداي مامانونه و پايان صوت كشيدن گوشم, رفتم تو فكر كه اخه چطوري ميشه ؟ يعني من اينهمه عاشق بودم و خودم نميدونستم . اولش فكر كردم شايد هركي رو كه تو خيابان ميديدم عاشقش ميشدم . ولي اخه من بخاطر كنكور نه خيابوني رفته بودم ونه اموزشگاهي .

به هر حال وقتي كه سعي كردم از قشر خاكستري كلم بهره بگيرم تازه فهميدم اي داد بيداد , من هرچي دختر خاله و دختر دائي دختر عمو و با لعكس ( پسر خاله و پسر عمو اينا) دارم عاشقشونم. از 1 ماهه گرفته تا 80 ساله مثل مامان بزرگم و متا سفانه ازمايشگاه همه اين ها رو به حساب آورده بود .

در نتيجه تصميمي گرفتم اساسي, مثل تصميم كبري. به اين ترتيب كه دور هرچي فكو فاميله خط بكشم . و بعد دوباره رفتم ازمايشگاه.

تا خانواده از سلامتي و تندرستي روح و روانم با خبر بشوند . 2روز بعدش كه رفتم ميدونيد چي ديدم ؟ يه دونه يك گنده تو جواب آزمايشم . اونهم با رنگ سرخ جيگري جيغ. داشتم از اينكه از بينهايت رسيده بد به يك خوشحالي ميكردم كه دوباره گوشم صوت كشيد

(ميدونيد حرف مامانم چيه ؟ ميفرمايند كه چرا تو اصلا عاشقي؟) البته سوال بجاي كردند, كه منرا حسابي بردند در فكر و بالاخره بعد از  يك روز و نصفي تفكر دانستم كه دلباخته كه هستم . و آنهم كسي نبود جز ژوپي يعني خودم. آخه يادم رفته بود كه دور خودم خط بكشم .

(آخه باباجون آدم اگه عاشق خودشم نباشه كه بايد بره سوسك شه )

ولي با اين حال براي جلب رضايت خوانواده يه خط گنده هم دور خودم كشيدم . و دوباره روز از نو روزي از نو . البته ديگه مثل قبل دلشوره نداشتم چون ميدونستم ديگه چيزه جز 0 در جواب آزمايش نخواهم ديد. تازه يه چيز جالب اينكه بيمارستان به من يه مشاور معرفي كرد كه برم پيشش تا بفهمند كه چرا من حتي عاشق خودم نيستم . چون احتمال خودكشي رو تو برگم نوشته بودند 100% .

راستي حالا كه من گفتم عشق خونم چنده شماها هم جرزني نكنيد وبگيد .

عههههههههههههههه اگرهم رياضي خوب بلد نيستيد ميتويد اسما شونو بنويسيد تا براتون جمع كنم :) ولي نامردي اگه ازيه دونه بيشتر باشه ها

      

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٢
تگ ها :

ميخوام بگم دانشجو شدم!

واي باورم نميشد.!!

چند روز پيش وقتي كه صبح مادرم ميخواست منو از خواب بيدار كنه بجاي اينكه داد بزنه آهاي پشت كنكوري پاشو ميدونيد چي گفت ؟

 گفت:دانشجوي عزيزم بيدار شو " .

 

خوب شما جاي من بوديد چه حسي پيدا ميكرديد؟ البته ميدونم هر حسي كه خواهيد داشت مسلما  حس من را نخواهيد داشت, چون من بخاطر وولهاي زيادي كه در خواب ميخورم سرم هميشه ميرود زير تختم و آن روز صبح چونكه با عجله سرم را بلند كردم يه حسي شبيه سر درد داشتم.   

 

ولي خوب منهم بيدي نيستم كه با اين باد ها بلرزم و به همين خاطر نيشم را تا آنجا كه ممكن بود باز كردم  كه اگر هنگام بيرون آمدن از اطاق با تشويقهاي پيا پي خوانواده مواجه ميشوم لبخند بر لبانم باشد .

 

خلاصه چونكه ميدانستم هنگام خروج از اطاق بايد به سوالهاي متفاوت عزيزاني كه مشتاق بودند در سال آينده جزو قبولي هاي كنكور باشند, جواب ميدادم و ( همچنين مصاحبه هاي متفاوت صدا و سيمايها ) مشغول مرتب كردن البسه شبانه و همچنين ريختم شدم .اگر بدانيد چه ول وله اي در خانه مان ايجاد شده بود, و همين من را با نشاط تر ميكرد . شروع به برداشتن گامهايم كردم ۱ ٬ ۲ ٬ قدم سوم و

آخرين قدم كه من را نزديك در برد,  ولي چشمتان روز بد نبيند ......

موقعي كه مغزم دستور باز كردن در را به دستم داد انگار كه دو باره پيشانيم به جائي بخورد شديدا درد گرفت ولي بخاطر هوش بالايم سريعا فهميدم كه عامل درد, چارچوب در بوده است ولي به محض اينكه نگاهم را به سمت چار چوب بردم ناگهان خانه برايم تيره و تار شد همه جا را سكوت فرا گرفت براي كنترل خودم و اينكه ژوپي تازه دانشجو شده , جوان مرگ نشود , سريعا چهار زانو كنار چار چوب نشستم تا حالم بهتر شود .

 

ميدانيد اگه يه منگل بجاي من سرش به چار چوب در ميخورد تا حالا ميفهميد قضيه از چه قرار است

ولي متاسفانه من بعد از 5 دقيقه زل زدن به چار چوب در فهميدم كه همه اين ماجرا ها خوابي خوش بوده و همونطور كه شما الان سر كار رفتيد من سر كاري بس طولاني رفته بودم. (فقط نمي دانم كه چرا ضربه هاي خورده شده به در و به چار چوب كاملا جدي بود ؟)

تازه اون روز معناي واقعي پوسته پيازي شدن رو فهميدم. 

 

آخه يكي نيست به من بگه اين همه پولي كه براي ثبت نام دادي علف خرس بود كه از يادت رفته

بود؟

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٥
تگ ها :

 

زير گنبد كبود جز منو خدا كسي نبود . هيچ جيز نه سفيد و نه سياه بود. روزگار روبه راه بود با وجود اين مثل اينكه چيزي اشتباه بود.

زير گنبد كبود بازي خدا نيمه كاره مانده بود. واژه اي نبود و هيچ كس شعري از خدا نخوانده بود .تاكه او مرا براي بازي خودش مستجاب كرد .توي گوش من يواش گفت "تو دعاي كوچك مني"بعد هم مرا مستجاب كرد . پرده ها كنار رفت خود بخود با شروع بازي خدا عشق افتتاح شد.

 سالهاست اسم بازي منو خدا زندگيست .هيچ چيز مثل بازي ما عجيب نيست . بازي اي كه ساده است و سخت مثل بازي بهار با درخت.

با خدا طرف شدن كار مشكلي است . زندگي, بازي خدا و يك عروسك گلي ست .

                                                                                     منبع: يه هفته نامه قديمی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٦
تگ ها :

داستانهای من و داداشی

ميدونيد ......... من با داداشم خيلي خوب شدم.

 

 چون سر اون نظري كه يكي از وبلاگيها داده بود ( در مورد پلاسيدگي  مطالب من ) گفتگوهاي زيادي با داداشم انجام دادم و نتيجه اش اين شد كه تا يك هفته من گردنم را تكان ندهم و برادرم هم تا يك هفته زياد سرش را شونه نكند چون شكاف سرش كه بر اثر ضربه آهسته من ايجاد شده بود دوباره باز ميشود.

 

با اين حال به پيشنهاد خانواده يك جلسه جدي براي پياده شدن از خر شيطان ايجاد شد كه بخاطر علاقه ديرينه ما  به هم  اين امر به سرعت انجام شد.

 

البته براي اطلاع همه از جمله آن آقاي بولك ٬ كه باعث ايجاد اين دعوا شد ميرسانم كه من پولي را كه براي خريد كامپيوتر كتابي جمع كرده بودم را به داداشم دادم تا بجاي شونه زدن ٬ ژل* بخرد و به سرش بزند و در عوض داداش جونم يه ويندوز جدا** برام باز كرد تا يك وبلاگر مستقل شوم و الان هم دارم حالشو ميبرم.

 

 البته بخاطر هواي پاييز و به دليل جو گرفتگيه پاييزي سرودي داداشي به ذهنم رسيد كه براي امر پاچه خواري خيلي مفيد بود شما هم اگه خواستيد ميتونيد حفظ كنيد و در مواقع ضروري بكار بريد:

1.2.3 شروع :

 

پائيزه و پائيزه

برگ درخت مي ريزه

داداش جونم خوابيده

آفتاب به روش تابيده

داداش جونم بيدار شو

ساعت هفت ونيمه

پاشو برو كودكستان

با لباس زمستان

چون پالتوشو نبرده

تفلكي*** سرما خورده

تب كرده و خوابيده آفتاب به روش تابيده .    

                                                                                                                       

                                                                                                      با احترام : ژوپي

 

*********************************************

تقريرات داداشی :

اولا : من سرم هم بره ٬ عمرا ژل نميزنم .

دوما : منظور ايشون از يه ويندوز جدا ٬ همون USER جداگانه در ويندوز  XP  می باشد .

سوما : فکر کنم که کلمه طفلکی رو اينجوری مينويسن !!!!!!

 

:::::داداشی :::::

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۳
تگ ها :