ميدونيد ميخوام پولامو جمع کنم تا بتونم يه کامپيوتر (از اون کتابيا)بخرم تا ديگه داداش غارتگرم مطالبمو دير به دير تو اون کامپيوتره غراضش وارد نکنه و بعضی ها هم ننويسن که مطالبت پلاسيدس(  اخه بابا جون وقتی کامپيوتر توی اطاق يه داداشه وبلاگيه از من بدتر هستش مگه دست من بهش ميرسه )

ولی قول ميدم از اين به بعد زياد شماها رو چشم به راه نذارم حتی اگه پای جونم در ميون باشه

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٩
تگ ها :

بهرام جون

واي باالاخره ديدمش . عين تو عكساش بود اصلا تغيير نكرده بود . تپل و گرد و قلمبه ! طفلي از خجالت سرخ شده بود.

 

 راستش اصلا دوست نداشتم سرمو بالا كنم و نگاش كنم . با اينكه تعريفشو از خيلي ها شنيده بودم ولي حجب و حيا اجازه بلند كردن سرمو نميداد ، ولي راستياتش خيلي بهم چشمك ميزد،  از هر نوعي كه بگيد .

 

 تا بحال مخلوقي به اين بلائي نديده بودم ! هم خجالتي بود و هم چشمكشو ميزد .

گفتم كه, از خجالت رنگ عوض ميكرد يه لحظه سفيد بود و چند دقيقه بعد زرد ميشد، ولي وقتي بهش نزديك تر ميشدي ميديدي جدي جدي سرخ شده. خب منم دلم براش سوخت و زير چشمي يه نيم نگاهي بهش انداختم جاي برادري خيلي خوشگل بود به قول بعضي ها دختر كش بود .

 

خیلی سعی کردم اسمشو بفهمم ولی فکر کنم صدام آروم بود نمیفهمید چی میگم . ولی وقتی تلویزیون رو روشن کردم دیدم آآآآآآآآآدارن درموردش تو tv صحبت میکنند . تازه فهمیدم طرف خیلی معروف و مشهوره در ضمن اسمش هم بهرام آقای بهرام خونریز .ولی برای چت کردن مریخ صداش میکنند .

 

متاسفانه اصلا از اسمش خوشم نیومد چون عین آدمایی می موند که 10, 20 سال تو قبرس بودند ولی با این حال کوتاه اومدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم تا ببینم هنوز بیرون هست یا نه ولی دیدم همه درو همسایه هامون کله هاشون رو از پنجره بیرون کردند و دارن بروبر بهش نگاه میکنند!! انگار نه انگار که تو منطقه اي به شماره 1 زندگی میکنند ، چون وجود اینگونه صحنه هادر این محله خیلی عادی است ولی لابد من گاو پیشونی سفیدم و عالم آدم باید خبر دار بشن .

جالب این بود که طرف هنوز داشت از خجالت رنگ عوض میکرد و چشمک زدنهارو هم که فراموش نمیکرد و همین منو به حدس و گمانهائی واداشت که باعث بزرگ شدن رنگ غیرتم شد، ولی وقتی گوشهامو به سمت تلویزیون چرخوندم، شنیدم طفلی بهی جون بعد از 000/60 سال انتظار 2 روز اومده سراغم, باعث شد عصبانیتم فروکش کنه . ولی چه فایده همه این رنگ عوض کردنها همش برای 2 روز بود ولی من با اون عهد بستم که تا دیدار بعدی به انتظارش بشینم چون شنیدم دقیقا 000/275 سال دیگه بهرام خان برمیگرده و دوباره جلوی پنجرمون وای میسه تازه اون موقع دیگه مثل الان فاصله طبقاتیمون زیاد نیست چون تا اون موقع من میتونم با 2 تا بالی که رو شونهام در میاد برم کنارش و چشم هرچی آدم حسود و ندید بدیده منطقه یکی کور کنم و البته اون ستاره بینهائی که مدام تو آسمون دید میزنند.   

( ميگن مريخ نزديک زمين شده بود !!!! يادتونه ؟

البته اين مطلب رو قديما نوشته بودم ! اما داداشم تو وبلاگ نذاشته بود !!!  )

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٧
تگ ها :

باران - کوه - پياز

يه شب تابستاني اواخر مرداد ؛ باور كردني نبود هوا از ساعت 8 شب ابري شد و ساعت 9 بوسيله رعد و برقهاي پي در پي  نوراني و از ساعت 11 باروني. شايد در عمرم اولين تابستاني باشه كه در اون بارون مياد.

 

هميشه يكي از آرزوهام اين بود كه موقع بارون بشينم مقابل پنجره و بدون هيچ دغدغه اي به صداي بارون گوش بدم و هيچ وقت مثل آدمهاي مجنون با شنيدن صداي بارون گريم نگيره.

 

خوب از اين بابت اگه هنوز مثل مجنونها با قطرات بارون قطرات اشك من سرازير نميشود جاي شكر دارد ولي هيچ وقت نشده كه بدون دغدغه جلوي پنجره بشينم و به بارون و آسمون ابري نگاه كنم چون يا پاييز بوده و من غرق درس خوندن بودم و يا اواخر بهار بوده و من دلشوره درسهاي افتاده ام را داشتم .

 

ولي اون شب خيلي خيلي با شبهاي ديگه فرق داشت چون هم تابستون بود؛ و بعد از يه روز گرم يه شب باروني را مي ديدم وديگه اينكه خبري از مدرسه و امتحانات و كنكور و از اين شمبلوسها نبود و نبود همين دردسرها صداي بارون و بوي ناي زمين رو چند برابر لذت بخشتر كرده بود .

 

البته مطمئن هستم خيلي ها از اين لحظه لذتبخش كمال استفاده را كردند  مثل شاعرها؛ مجنونها؛ و  همه وبلاگ نويسها و البته هركدوم حسي منفاوتي را خواهند داشت( حالا اگه يه وبلاگري عاشق هم باشه فردا صبح وبلاگش چه قمر در عقربي خواهد شد) .

 

البته براي اينكه من را با شاعر يا مجنون ويا خداي ناكرده با وبلاگر اشتباه نگيريد به عرضتان ميرسانم  فقط بخاطر اينكه عصر كوه رفته بودم وتمام بدنم درد ميكرد و نتوانستم بخوابم شانس اين را داشتم كه بارش باران را ببينم و از باب تفريح مطلبي را به رشته تحرير دربيا ورم.

 

در ضمن مي خواستم اخطاري هم به مجنوناني بدهم كه در چنين لحظاتي به زير بارون ميروند و آن اينست كه مواظب باشند زياد زير بارون گريه نكنند چون فردا صبح مثل همون پياز گنديده اي ميشوند كه قبلا توصيفش را كرده ام . 

 

باآرزوي اينكه آسمان دلتان هميشه آفتابي؛ اقيانوس دلتان آرام و ساكت و چشمانتان هميشه براق و نوراني باشد.

 

                ارادتمند: ژوپي  

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۱
تگ ها :