دوست دارم دوباره برم برای دانشگاه درس بخونم.برم رشته زیست شناسی دریا.بعد به بهانه تحقیق برم تو این آبهای همیشه زیبای خلیج فارس و اینا خیلی محترمانه به این کشتی هائی که لنگرشون هی میندازن رو کابل اینترنت مفلوکمون خیلی مهربانه و مودبانه بگم یه خورده عقب و جلو بکنن من کابلمون رو بردارم.

انقده دنیا شیرین میشه اینجوری ی ی یخیال باطل.

همیشه که نباید مثل پتروس فداکار انگشت تو سوراخ سد کرد این کار من هم یه جور فداکاری به حساب میاد خوبمژه

ارادتمند:ژوپیچشمک

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱

شب قدر

شب قدر یعنی اینکه خدا میاد به بندش میگه هی یو داری کج و جوله میری برگرد برات توضیح بدم چجوری و کجا بری و یه خورده اون دوگولت و به کار بندازم برات.حالا دیگه این بستگی به خود بنده داره که بگه خوب چشم و برگرده یا اینکه بگه نچ به خودم مربوطه و بره بیافته تو بغل شیطون.

بر این اساس هم نمیشه آدمارو دو دسته کرد. چون اگه عمر هرکدوم از اینا به سال دیگه هم باشه معلوم نیست بازم همین کارو ادامه میدن یا نه. کلا آدما آدم نیستن و الا خدا مجبور نبود برامون شب قدر و این همه دعا و اینا جفت و جور کنه بلکه آدم بشیم!والا

پایان نظریه ژوپیانمنیشخند

ارادتمند:ژوپیمژه

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠

 

باران
چه شده بازبه آسمان می کوبی؟

نکند باز دلی تنگ شدست

یا کسی باز به یاد نفری می گرید؟

باران
سینه ات را چه شدست؟

نکند دست یتیمی به فراسوی خداست؟

نکند عاشق مستی که ز هجران گلی غمگین است
،
شوق همراهی باران کردست

،
نکند باز دلی منتظر است؟

باران
دل من نیز چو تو

بارانی ست

دل من نیزچو تو
،
از غم دوری چشمان گلی گریان است

پس بیا باز به هم ناله گی هم خیزیم
و
شب و روز به دیوانگی هم گرییم

که باز
چشم رنجور خدا تر سازیم

باران
باز خدا را چه شدست؟

که چنین زار به حال دل ما می گرید؟

که چنین دلتنگ است؟

وای باران
از گل من چه خبر؟

نکند

شب تنهایی او نیز

چو ما دلپاره ست؟

چه شود گر

من واو

دست به دست

زیراین نغمه جانبخش تو همراه شویم

تا که اینبار

دل تنهای خدا شاد کنیم

شعر از: سارا پیشان

 

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
تگ ها :

لونه

1- امروز صبح دیدم دو تا کفتر چاهی(چائی) تو بالکن خونه یه دونه تخم کومچولو گذاشتن. ماه پیش هم همینا یا یه جفت دیگه اومده بودن اما تخماشون شکست بیچاره هاناراحت .این بالکن خونه ما هیچ فرقی با جنگلهای گاراگارا نداره. هسته هلو بکاری بعد از 1 ماه نهالشو بهت تحویل میده. کلا تو ایجاد فضاهای جنگلی و پر از دار و درخت مهارت زیادی دارم. البته چشم شیطون کر و کور و اسمیلی نیشگون گرفتن و دست گاز گرفتن و ایناچشمک

2- عاشق ماهی و آکواریوم و جک و جونور هم هستم.ماهی گلیم الان 1 سال و خورده ایه تو یه آکواریوم به چه بزرگی داره زندگی میکنه. دمش که سه تائی باشه شده قد کف دست من. اسمایلی غیر مستقیم اعلام کردن این موضوع که تنهاست و اگه کسی ماهی گلیشو نمیخواد بیاد بده به من این بیچاره غصه نخورهافسوس

ارادتمند :ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠

ملا نصرالدین همیشه اشتباه می‌کرد


ملا نصرالدین همیشه اشتباه می‌کرد 

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام. 
 

 

 شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کم‌تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند .

«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »  

شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های  مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »

 

مثال : شما به تعدادی از مردم 100هزار تومان (100 دلار )بابت سهام عدالت! یا هر چیز دیگر بده(حداکثر معادل4میلیارد دلار) ،آنوقت میتوانی برای مدتی 400 میلیارد دلار درامد نفت را هر جور  خواستی خرج کنی!! البته مدت آن به میزان ناآگاهی مردم بستگی دارد!!!!!

ارادتمند:ژوپی

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
تگ ها :

 

آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...




آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غارچیه؟



آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...



آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟



آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیهام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...



آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره



آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیرکرد...



آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم،سمی نیست…

آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟



آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...



آخرین کلمات یک خونآشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوعمیکنه!


آخرین کلمات یک داور فوتبال: نهخیر آفساید نبود!


آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...

آخرین کلمات یک دوچرخه سوار: نخیر تقدم با منه!


آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرندهام!


آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟



آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...



آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم...



آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...


آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخواهم، همهء شان سه نفرند...




آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شماهستید!


آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...



آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردننداری…


آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره...



آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطعکنم تمومه...



آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!


آخرین کلمات یک ملوان:من چه میدانستم که باید شنا بلدباشم؟



آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بستهبخوابم...


آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تاچند بشمرم؟

آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

ارادتمند:ژوپیفرشته

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
تگ ها :

 


 زنان و مردان
 با هم تفاوت دارند، در این نکته
 تردیدی نیست
 
 ولی بجای تاکید
 روی کیفیتهای منفی زن و مرد چرا
 روی نقاط مثبت آنان تکیه
 نکنیم؟

 بیاییم از خانم
 ها شروع کنیم:
 
 زنان مهربان ،
 عاشق و دلسوزند.
 
 زنان وقتی که
 خوشحال هستند گریه میکنند.

 زنان برای نشان
 دادن توجه و علاقه همیشه کارهای
 کوچکی انجام می دهند.
 
 آنان برای دست
 یابی فرزندانشان به بهترین چیزها
 از هیچ کاری دریغ نمی کنند..
 زنان قدرت این
 را دارند که حتی وقتی بسیار خسته
 هستند ونمی توانند روی پای خود
 بایستند،لبخند بزنند.
 
 آنان می دانند
 که چگونه یک وعده غذایی را به فرصت
 تبدیل کنند.

 زنان میدانند
 چگونه از پول خود بهترین بهره را
 ببرند.
 
 
 آنان میدانند
 چگونه یک دوست بیمار را تیمار
 کنند.

 زنان شادی و
 خنده را بدنیا ارزانی می
 کنند.

 
 زنان صادق و
 وفادارند.
 
 زنان در زیر آن
 ظاهر نرم، اراده پولادین
 دارند.
 
 
 آنان برای یاری
 رساندن به دوستی محتاج همه کار می
 کنند.


زنان از بی
 عدالتی به آسانی به گریه می
 افتند..
 
 
 آنان می دانند
 چگونه به یک مرد احساس پادشاه بودن
 بدهند.


 زنان دنیا را
امکانی شادتر برای زندگی می
 سازند.


 حالا نوبت
 مردان است:
 
 مردان برای حمل
 اشیای سنگین و کشتن سوسک و
 عنکبوتها خوبندخنده

ارادتمند:ژوپیچشمک

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
تگ ها :

 

راز 5 دقیقه

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد .

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامی وقت رفتن است .

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامی دیر می­شود برویم . ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم .

مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟

مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت . من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم . تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سام ِ از دست رفته­ام را تجربه کنم .

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه . 5 دقیقه ، 10 دقیقه ، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده ، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه . ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می­کنیم که واقعا ً وقت ، انرژی ، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم . روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم .

این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم می­خوره . ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید . یک روز در کنار خانواده ، یک وعده غذا خوردن در طبیعت ، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه .

قدر عزیزانتون رو بدونید . همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند ، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست . ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.

ارادتمند:ژوپیچشمک

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧
تگ ها :

 

طنز خواندی سفر یک فرشته به ایران با IRAN AIR

 

فرشته ای تصمیم میگیرد که تعطیلات تابستانی را در سرزمین تاریخی ایران بگذراند، بنابراین خود را به شکل یک توریست درمی آورد و یک بلیط هواپیما ازطریق معجزه غیبی برای خود جور میکند تا مجبور نباشد منت حضرت ایوب را بکشد که صبر او را قرض بگیرد و از سنگ صبور او مدد جسته تا چند ماه در لیست انتظار خرید بلیط  هواپیمای ایران ایر قرار گیرد. بعد از تهیه بلیط به فرودگاه میرود تا سوار یک فروند هواپیمای باستانی ایران ایر شود و بمقصد ایران، سرزمین باستانی حرکت کند. خوشبختانه بعد از پنج ساعت تاخیر هواپیمای ایران ایر صحیح و سالم سر میرسد و فرشته مشتاق همراه دیگر مسافرها، داخل هواپیمای ویران ایر، ببخشید اشتباه شد، ایران ایر میشوند تا بمقصد تهران پرواز کنند.

داخل هواپیما را دود گرفته بود، فرشته کمی میترسد ولی میهماندار به او توضیح میدهد که جای هیچ نگرانی نیست زیرا بخار کولر گازیهای هواپیماهای روسی شبیه دود و مه میباشد. همه مسافران کمربندهای ایمنی را می بندند و منتظر پرواز هواپیما میشوند ولی هواپیمای غول پیکر از جایش تکان نمی خورد! فرشته از میهمان دار علت تاخیر را می پرسد و میهمان دار هم خیلی روشن و واضح شرح میدهد که با توجه به حدیث شرعی که می فرماید: "النظافت من الایمان" مسئولان محترم هواپیما به نیت تمام مسافران، در حال دادن غسل میت به هواپیما هستند تا اگر خدائی نکرده هواپیما در آسمان پنچر شود و سرنگون گردد، لااقل با هواپیمای تمیز در صحرای محشر حاضر شوند.

بالاخره چند ساعت بعد هواپیمای باستانی ولی بسیار تمیز ایران ایر در حالیکه چند تا ماشین آتش نشانی و چند تا آمبولانس هم آنرا تا آخرین لحظه بلند شدن از زمین اسکورت می کردند بحرکت درمی آید. فرودگاه میزبان می خواهد که لااقل یک فروند هواپیمای آبپاش، هواپیمای ایرانی را تا مقصد تهران همراهی کند تا اگر خدائی نکرده هواپیمای ایران ایر در آسمان آتش بگیرد آنرا خاموش کند ولی مسئولان ایران ایر میگوید که لازم نیست، زیرا هواپیمای ایران ایر به تمام تجهیزات آتش خاموش کن منجمله آفتابه های آبپاش مجهز می باشد.

هواپیما با وقار تمام در حال پرواز بود و میهمانداران هم در حال توزیع روزنامه های ساخت وطن بودند. فرشته هم یکی از روزنامه ها را برمیدارد و مشغول خواندن میشود.در صفحه اول نوشته است: "بعلت تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران، هواپیمائی ایران ایر قادر نیست قطعات یدکی هواپیما خریداری کند ".در صفحه بعدی نوشته است: "هواپیمای سوپر جت صائقه، ساخت ایران از نظر تکنولوژی برابرهواپیمای اف 18آمریکائی می باشد". فرشته بسیار خوشحال می شود و با خود میگوید: به درک که آمریکا قطعات یدکی به ایران نمیدهد، اگر ایران می تواند هواپیمای بسیار پیشرفته همسطح اف 18 بسازد، آیا قادر نخواهد بود چند تا قطعه یدکی ناقابل برای هواپیما بسازد ؟

فرشته سرش را بلند می کند و می بیند که یکی از موتورهای هواپیما آتش گرفته است. فوراً جریان را به میهماندار تعریف می کند و میهمان دار هم با تاسف فراوان میگوید:" متاسفانه مهندسان پرواز قادر نیستند کاری انجام دهند". همه مسافران بسیار ناراحت و درمانده بودند. خوشبختانه یک آخوند بسیار با سواد هم در بین مسافران نشسته بود. آخوند باسواد از جایش بلند می شود و به مهندسان پرواز توصیه میکند تا خونسردی خودشان را حفظ کنند و زمام کنترل هواپیما را به او بسپارند ! سر مهندس هواپیما می پرسد:"مگر شما از فن هوانوردی اطلاع دارید؟" آخوند با سواد جواب میدهد: " بله، یک مدتی در حوضه! مسئول دعای جعفر طیار بوده ام". مسافران بسیار خوشحال می شوند که آن آخوند باسواد در بین آنان است.

آخوند باسواد، با دقت تمام، آتش موتور هواپیما را بررسی میکند و میگوید که مقدارآتش زیاد نیست و تقریباً به اندازه آتش یک منقل میباشد، بنابراین از مسافران هواپیما درخواست میکند که یک صلوات بفرستند تا آتش خاموش شود. مسافران، محض محکم کاری سه تا صلوات بلند می فرستند ولی متاسفانه آتش موتور هواپیما خاموش نمیشود. مسافران میگویند:" حاج آقا آخوند، آتش خاموش نشد"! آخوند باسواد می گوید: "بنظر میرسد که شدت آتش بیشتر از آنی باشد که با صلوات خاموش شود". مسافران درمانده شروع به گریه می کنند. آخوند باسواد میگوید: " بگذارید دعای آیة الکرسی را امتحان کنیم". آخوند باسواد شروع به قرائت دعای آیةالکرسی میکند ولی متاسفانه آتش خاموش نمیشود. مسافران میگویند: " حاج آقا آخوند، آتش بازهم خاموش نشد" ! آخوند میگوید: " این بدان معناست که شدت آتش بسیار زیاد است، پس باید دعای جعفر طیار را خواند". همه، آخوند را در خواندن دعای جعفر طیار همراهی می کنند. درست در همان لحظه، آتش به موتور دیگر هواپیما سرایت میکند. آخوند با سواد میگوید:" دست نگه دارید مثل اینکه دعا را اشتباهی خواندیم زیرا شدت آتش بیشتر شد. مسافران و مهندسان پرواز همه ناامید و وحشت زده میشوند. آخوند باسواد همه را به آرامش دعوت میکند و می گوید:" این دفعه دعای جوشن کبیر را می خوانیم" همه مسافران آخوند را در قرائت دعای جوشن کبیر همراهی میکنند. لحظه ای بعد هواپیما تعادل خود را از دست میدهد.مسافران می گویند:" حاج آقا آخوند، آتش باز هم خاموش نشد".  آخوند با سواد می گوید:" باید دعای "یا مقلب القلوب والبصار را بخوانیم". همه مسافران آخوند را درقرائت دعا همراهی می کنند. ناگهان صدائی شبیه صدای انفجار از پشت هواپیما بگوش میرسد.یکی از مسافران که بیشتر از همه حول شده بود می گوید:" چطور است دعای ونکهة وذوجة رو بخوانیم". آخوند باسواد میگوید:" آخه مرد حسابی مگر وانکهة وذوجة دعا میباشد؟ هر متن عربی که دعا نمیباشد".مسافران میگویند:" حاج آقا آخوند، آتش باز هم خاموش نشد".آخوند باسود میگوید:" دعای کمیل را می خوانیم" مسافران به اتفاق آخوند دعای کمیل می خواندند که ناگهان هواپیما تکانهای شدید میخورد. یکی از مسافران بسیار وحشتزده میگوید:" حاج آقا اون دعای مخصوص زلزله چی بود؟" بتدریج ارتفاع هواپیما کم میشود. آخوند میگوید دعای زلزله را فراموش کن، همگی با من تکرار کنید : " انا لله و انا الیه راجعون". درست در همان لحظه، خلبان هواپیما را بر روی باند فرودگاه می نشاند. همه مسافران از زن و مرد گرفته آخوند باسواد را بغل می کنند و از اینکه هدایت هواپیما را در بدترین شرایط ممکن، بنحو احسن بعهده گرفته بود تشکر و قدردانی میکنند.

مسافران بسرعت از هواپیما خارج میشوند. بلندگوی فرودگاه میگوید :" هواپیمای ایران ایر صحیح و سالم به زمین نشست. لطفاً مسافران سالن انتظار جهت سوار شدن به هواپیمای فوق، آماده شوند"!

 فرشته بسرعت به مرکز شهر میرود تا از مکانهای زیبای شهر دیدن کند! می بیند که مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته می پرسد: " برای چی جمع شده اید"؟

مردم تهران می گویند: "ما آزادی می خواهیم".

فرشته می پرسد: "مگر چه چیزی کم دارید"؟

پسران تهرانی می گویند: "به ما اجازه دهند گوشواره بزنیم" و دختران تهرانی می گویند: " به ما اجازه دهند به تماشای مسابقات ورزشی برویم".

فرشته از تهران به تبریز می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته می پرسد: " شما هم گوشواره برای پسرا و اجازه تماشای مسابقات ورزشی واسه دخترا می خواهید"؟

مردم تبریز با تعجب می پرسند: "گوشواره برای مردا یعنی چه ؟!"

فرشته می پرسد: " پس شما برای چی جمع شده اید"؟

مردم تبریز می گویند: " ما یک مترو برای حل معظل ترافیک می خواهیم"؟

فرشته به اردبیل میرود. می بیند که مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته : " شما هم مترو برای حل معظل ترافیک می خواهید"؟

مردم اردبیل: " مترو یعنی چه"؟

فرشته : " پس شما برای چی جمع شده اید"؟

مردم اردبیل: " ما یک شبکه برق اظطراری برای فرودگاهمان می خواهیم. زیرا فرودگاه ما با نور آفتاب روشن میشود و وقت غروب آفتاب، باید فرودگاه را ببندیم" !!!

فرشته به کردستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته : "شما هم برق برای فرودگاه می خواهید"؟

مردم کردستان: " برق یعنی چه "؟

فرشته: " پس شما برای چی جمع شده اید"؟

مردم کردستان: "ما مدرسه برای بچه هایمان می خواهیم".

فرشته به لرستان میرود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: "شما هم مدرسه می خواهید"؟

مردم لرستان: "مدرسه یعنی چه"؟

فرشته: " پس شما برای چی جمع شده اید"؟

مردم لرستان: " ما آب لوله کشی می خواهیم".

فرشته به خوزستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: "شما هم آب لوله کشی می خواهید"؟

مردم خوزستان: " لوله کشی یعنی چه"؟

فرشته: " پس شما برای چه جمع شده اید"؟

مردم خوزستان: "ما آب شیرین برای نوشیدن می خواهیم".

فرشته به بلوچستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: "شما هم آب شیرین برای نوشیدن می خواهید"؟

مردم بلوچستان: "شیرین یعنی چه"؟

فرشته: " پس شما برای چه جمع شده اید"؟

مردم بلوچستان: "ما فقط آب برای نوشیدن می خواهیم".

فرشبه به بندر ترکمن می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.

فرشته: "شما هم آب نوشیدن می خواهید"؟

مردم ترکمن: "خواستن یعنی چه"؟

فرشته: "پس شما چرا تظاهرات می کنید"؟

مردم ترکمن: "ما تظاهرات نمی کنیم، چون جائی برای نشستن نداریم بناچار سر پا مانده ایم".

فرشته به اصفهان می رود. در نهایت خوشحالی می بیند که مردم آنجا همه چیز دارند. برق اظطراری برای فرودگاه بین اللمللی ، مترو، مدرسه، دانشگاه، آب لوله کشی، کارخانجات صنعتی استراتژیک، خانه برای زندگی و.... فرشته با خود می گوید: خدا را شکر که اینجا همه چیز مهیا است. در همان لحظه چشمش به تظاهرات مردم می افتد.

فرشته با تعجب از مردم اصفهان می پرسد: "شما ها دیگر چرا تظاهرات می کنید؟ شما که همه چیز دارید، شما باید جشن بگیرید".

مردم اصفهان می گویند: "ما هم کیک زرد برای جشن می خواهیم".

منبع:ایران سان

ارادتمند:ژوپیمژه

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧
تگ ها :

 

 



 

 

اعتقادات تبتی ها به شناخت درون بسیار جالبه تا جایی که اگر کسی زمان تولد خود را به دقت و ساعت و دقیقه و ثانیه بدونه، تسلسل روح وی را در کالبدهای گذشته و آینده تشخیص خواهند داد.
 

این آزمون، یکی از آزمونهای دالایی لاما، از کاهنان برجسته اونهاست. برای این آزمون زمان بذارید و مطمئنا ازش لذت خواهید برد. دالایی لاما توصیه می کنه که اونو  بخونید چرا که براتون مفیده.

فقط ۴ سوال در پیش رو دارید

پاسخها روشنگر خواهند بود. صادق باشید و پاسخها را قبل از جواب دادن نبینید. ذهن همانند چتر می ماند یعنی زمانی خوب کار می کند که کاملا باز شود. تقلب نکنید.

حتما دقت کنید

  • قبل از آغاز آزمون یک آرزو کنید.

  • به ترتیب به سوالها پاسخ دهید.

  • فقط جهار سوال پرسیده می شود و اگر قبل از پاسخ، جوابها را ببینید، آزمون شما را بخوبی هدایت نخواهد کرد.

  • به آرامی پیش بروید و حوصله به خرج دهید.

پس یک قلم و کاغد آماده کنید. در انتها به پاسخهای داده شده نیاز دارید. این یه پرسشنامه صادقانه است که به شما درباره واقعیت درونتان چیزهایی خواهد گفت.

به هر سوال فقط یک پاسخ بدید. اولین چیزی که به ذهنتان خطور می کند معمولا بهترین است.به یاد داشته باشید که هیچ کس غیر از خودتان نباید پاسخهایتان و نتایج را ببینید.

خب، پرحرفی بسه دیگه. بریم سراغ آزمون ۴ سوالی:

سوال اول : حیوانات زیر را بترتیب دلخواه مرتب کنید :

گاو، پلنگ، گوسفند، اسب، خوک

سوال دوم : در مورد هر کدام از این کلمات، کلمه ای بنویسید که اونها رو توصیف کنه :

سگ، گربه، موش، قهوه، دریا

سوال سوم : درباره کسی فکر کنید که اونو می شناسید و براتون مهمه و می تونید اونو به رنگی اختصاص بدید. پاسخ خودتونو دوبار تکرار نکنید:

زرد، نارنجی، قرمز، سفید، سبز/

سوال چهارم : یک عدد بنویسید. روز هفته مورد علاقه خودتونو بنویسید.

مطمئن هستید که جوابها رو درست دادین؟ یه بار دیگه سوال و جوابهاتون رو مرور کنید. و قبل از خوندن جوابها، آرزوی خودتونو تکرار کنید.

————————————————————-

و اما پاسخها

  • سوال اول :

1.       گاو، پیشرو است

2.       پلنگ، غرور و افتخار است.

3.       گوسفند عشق است.

4.       اسب، خانواده است.

5.       خوک، پول است.

  • سوال دوم :

1.       توصیف شما از سگ، شخصیت شماست.

2.       توصیف شما از گربه، توصیف شریک شماست.

3.       موش توصیف دشمن شماست.

4.       قهوه نگاه شما به میل جنسی است.

5.       دریا، زندگی شخصی شما رو توصیف می کنه.

  • سوال سوم :

1.       زرد: کسی که هرگز فراموشش نمی کنید.

2.       نارنجی، کسی که شما او را دوست واقعی می دونید.

3.       قرمز: کسی که شما اونو واقعا دوست دارید.

4.       سفید: روح دوم شما.

5.       سبز: کسی که در لحظات حساس زندگی اونو به خاطر خواهید داشت.

  • سوال چهارم:

۰ تا ۴ : زندگی شما بتدریج و آرامی رشد خواهد کرد.

۵ تا ۹ : زندگی شما برابر علاقه شما رشد خواهد کرد.

۱۰ تا ۱۴ : شما تا ۳ هفته دیگه، ۵ واقعه غیر منتظره خواهید داشت.

۱۵ به بالا : زندگی شما با سرعت بسیاری رشد خواهد کرد و آرزوی شما محقق خواهد شد.

باید به تعداد عددی که آرزو کردید، این پیام رو برای افراد دیگه برسونید. آرزوی شما در پایان روزی که دوست داشتید برآورده خواهد شد.

این، اون چیزیه که دالایی لاما می گفت «هزاران سال در لحظه ای». برای رسیدن به مفهوم این جمله، بخوان و بیندیش

  
نویسنده : ژوپی ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها :

← صفحه بعد